ببار رحمت خود را,همیشه بارانی
دلم هوای تو کرده خودت که میدانی
دو ماه گریه برای عزای تو کم بود
چه میشود که همیشه مرا بگریانی
شعر مصائب اسارت شام
معراج من یعنی که غمخوار تو باشم
آواره ی کوی علمدار تو باشم
گفتم سگ کوی تو هستم تا کمی هم
در زندگانی ام وفادار تو باشم
روضه تمام گشت و دلم در هوای تست
آری دل شکسته ی من مبتلای تست
باور نمی کنم که شب آخر عزاست
پس صاحب عزای دو ماه عزا کجاست
عاشقان را خبر دهید اینک
آخر ماه گریه آمده است
نزد این خانه آبرو دارد
هر که از راه گریه آمده است
می رود ماه صفر با همه شور و نوا
ماه حزن و غم و اندوه, مه اشک و بکا
اول ماه محرم همه گفتیم حسین
آخر ماه صفر ما همه گوییم رضا
خون میچکد به دوشم از چشمهای نیزه
من هم عزا گرفتم با های های نیزه
یا شهر تیره گشته یا تار گشته چشمم
تنها تو را شناسم ای روشنای نیزه
از من بجُز کبود شده پیکری نماند
از تو بَرام غیرِ شکسته سری نماند
از من حسین, چادرِ مادر نمانده است
از تو حسین, پیرهنِ مادری نماند
دستی که سمتِ طشت طلا چوب می زند
چوبِ حراج بر غمِ ایوب می زند
پایِ سربریده ی خورشید مُلک ری
پیوسته حرفِ گندم مرغوب می زند
نشسته ام بنویسم روایتی از شام
کمی اشاره کنم بر نگاه مردم عام
نشسته ام بنویسم به دل محک زده اند
چگونه عمه ی سادات را کتک زده اند
شامیان خون به دل خون شده ی ما نکنید
خنده بر گریه ی ذریه ی زهرا نکنید
ما عزادار عزیزان خداییم ولی
پیش چشم اسرا هلهله برپا نکنید
به وقت خطبه خوانی مثل حیدر می شود زینب
به هفده معجزه بر نی پیمبر می شود زینب
من از نامش که زینت بر علی گشته ست فهمیدم
زمانی زینت الله اکبر می شود زینب
بیا ببین دلِ غمگینِ بی شکیبا را
بیا و گرم کُن از چهرهات شبِ ما را
“من و جُدا شدن از کویِ تو خدا نکند”
که بی حرم چه کُنَم غصههای فردا را