شعر شهادت حضرت زهرا (س)

تبانی در و دیوار

تا که با دیوار, چوبِ در تبانی میکند

قامت رعنای یارم را کمانی می کند


هر چه می پرسم از این مردم نمی داند کسی

آنچه میخی آهنی با استخوانی می کند    


دست بادِ سرد, سنگین هم نباشد باز هم

صورت یاسی جوان را ارغوانی می کند


تازگی در خانه رو می گیرد از من فاطمه

مهربان من چرا نامهربانی می کند


پس چرا دستی به پهلو می زند محبوب من؟

هی چرا در پا شدن یاد جوانی می کند؟


از تماشای پرستویم پریشان می شوم

تا به چشمانم نگاهی آسمانی می کند


باز کن یک بار دیگر چشم هایت را ببین

دارد اینجا زینبت شیرین زبانی می کند

قاسم صرافان

خبرت مانده به جا

پشت در ای گل من برگ و برت مانده بهجا

ملک سوخته ام بال و پرت مانده به جا

پر شده شهر از اینکه تو دگر خواهی رفت

روی دیوار گلی ام خبرت مانده به جا

دارالشفا

دمی که شعله به دارالشفای من افتاد

به پشت خانه ی من جانفدای من افتاد

دری که سوخت اساسا ز پایه اش سست است

لگد زدند و در این سرای من افتاد

بهشت حُسن

شکوه خلقت تو عرش را تکان داده است

واشتیاق شگفتی به کهکشان داده است 

درازدحام ملائک, مسیح انفاست

نشاط تازه به روح فرشتگان داده است 

وداع آخر

نشست مرد و به دامن گرفت دختر را

چشید طعم نفس های گرم مادر را

چگونه لب به وصیت گشاید او این دم

چگونه بار ببندد وداع آخر را

عصای علی

رفتی علی بدون تو بی بال وپر شود؟

بعداز توکیست تاکه برایم سپر شود؟

الانمغیره آمد ازاینجا عبور کرد

می خواستتادوباره حسن خونجگر شود

ای جبرئیلم تا خدایت پرکشیدی

ای جبرئیلم تا خدایت پرکشیدی

از مادر چشم انتظارت دل بریدی

جز ام لیلا کس نمی فهمد غمم را

من پیر گشتم تا چنین تو قد کشیدی

از من مگیر شوق همیشه بودنت را

از من مگیر شوق همیشه بودنت را

شوق عزیزم, دلبر من, گفتنت را

از پیش چشم زینب و بابا بپوشان

پیراهن گلدار هر روز تنت را

سوختن و ساختن …

با پر و بال شکسته پرزدن آسان نیست

سوختن  ساختن و دم نزدن آسان نیست

وَرم بازوی تو قاتل جانم شده است

دیدن زخم تن ِ  پاره ی تن آسان نیست

حکایت در

آتش زبانه می کشد از تار و پود در

انگار سوخته استتمام وجود در

بانو که در اتاق کناری نشسته بود

بیرون دویده است بدنبال دود در

لحظه ی تلخ

دوبـاره زینب کبـری بـدون مـادر شـد

علـی امیـر عرب هـم بـدون همسـر شد

عزیـز ارشـد زهـرا بـه گـریـهافتـاده

که قاتـل حسنـش ضـرب دستکافـر شد

دریای اشک در دل چاه

دریای اشک در دل چاهی شناور است

مردی به فکر پیکر درگیر با در است

پهلو…! که بگذریم ولی در شکسته شد

آتش گرفت چادر و چشمان ما تر است

دکمه بازگشت به بالا