شعر شهادت حضرت ام البنين (س)

مثل زهرا مادرم هستی و نامت فاطمه است

با عنایاتت درِ این خانه خدمت می کنم
با غزل گفتن فقط عرض ارادت می کنم

دلبر شیر خدایی و کنیز فاطمه
با ثنایت از علی جلب رضایت می کنم

همین که نام مرا میبرند میگریم

دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم

دوباره گفتم: جان تو و حسین, پسر!

دوباره گفتم و گفتی: “به روی چشم عزیز!”

فدای چشمت, چشم تو بی بلا مادر

امّ العباس

نام توآمد و غمی سنگین

در دل بیقرار من جا شد

گره هایی که داشتم بی بی

با نگاه کریمه ات وا شد 

مادر چهار شهید…

سلام حضرت ام البنین بانو جان

سلام مادر سقای دشت تشنه لبان

شبیه حضرت زهرا خم شده کمرت

بقیع پر شده از کربلای دور و برت

دیگر مرا ام البنین نخوانید…

عمری به پای چشم تر خود گریستم

هر شب ز داغ یک پسر خود گریستم

بر خاکهای گرم بقیع روضه خوان شدم

تنها , ز شام تا سحر خود گریستم

دگر به گوش

دگر به گوش, سرود حزین نمی آید

ز خوشصدای مدینه طنین نمی آید

دگر زحنجره ی روضه خوان پیر حسین

نوایخسته ولی دلنشین نمی آید

هرگز به جای ام ابیها نمی شوم

من گرد راه حضرت زهرا نمی شوم

هرگز به جای ام ابیها نمی شوم

او دختر پیمبر و همتای حیدر است

من جز کنیز دختر زهرا نمی شوم

مدح بی بی ام البنین

بانو, بنی کلاب نه که خیلبنی بشر

بینا شده ز وسعت بیناییتواند

علم و ادب , وقار و حیا,عزت و شرف

یک گوشه از تملک داراییتواند

مادر باب الحوائج دارد از دریا گله

غصه ها بر روی پیشانیش چین انداخته

گریه ها از پای او را اینچنین انداخته

مادری کرده برای بچه های فاطمه

خویش را پای امیرالمومنین انداخته

مادر آب

به نــــام آب مطهّر شدم ,خــدا را شــکر

به بوی عـشـق مـعـطـّر شدم , خدا را شـکر

سِمت گرفتم و مادر شدم , خدا را شــکر

کـــنـیـز خانه ی حیدر شدم , خدا را شـــکر

همین که نام مرا میبرند میگریم

دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم

دوباره گفتم: جان تو و حسین, پسر!

دوباره گفتم و گفتی: “به روی چشم عزیز!”

فدای چشمت, چشم تو بی بلا مادر

حسینم وا حسینم وا حسینم

دگر این کاروان یاسی ندارد

که با خود شور و احساسی ندارد

بیا ام البنین برگشته زینب

ولی افسوس عباسی ندارد 

دکمه بازگشت به بالا