شعر شهادت اهل بيت (ع)

آئینه جمال خداوند

یادش بخیر شهر و دیاری که داشتم
باغ فدک نه, باغ بهاری که داشتم

با فاطمه اسیر غریبی نمی‌شدم
یادش بخیر دلبر و یاری که داشتم

اشهد ان علی ولی الله

دست در دست تو دادیم و جهان شکل گرفت
حرکت کرد زمین بعد زمان شکل گرفت

مُژه ات تیر کجی بود و برای پرتاب
چونکه ابروی تو خم گشت کمان شکل گرفت

چشم براهم یاراست

درد دلهام برای تو حسین(ع) بسیار است
بسته ام بار سفر,چشم براهم یاراست

خوشی عمر,مرابودبه نه سال فقط
بعدزهرا(س)علی(ع)ازدست فلک بیزاراست

ذبیح کوفه

ستاره ی سحر از بین کهکشان میرفت
و جان ز پیکره ی هفت آسمان میرفت

سحر زمان طلوع است از چه رو خورشید
غروب کرد در آن روز و نیمه جان میرفت؟

وای بر دل زینب

امشب انگار به دل قالب غم ریخته اند
همه آفاق و عوالم چه بهم ریخته اند

هیچ جایی خبری نیست خبرها اینجاست
خانه شیر خدا آمد و رفتِ زهراست

شکافِ زخمت

چشم‌هایِ به رنگِ خونَت را
بر پرستارِ خود کمی وا کُن
دلِ من شور میزند بابا
گریه‌های مرا تماشا کُن

طاقتِ دیدن نداشتى

فَرقِ مرا تو طاقتِ دیدن نداشتى
هِجده سَرِ بُریده ببینى چه میکُنى

اینجا همه به گریه ى توگریه میکنند
خَنده به اَشک دیده ببینى چه میکُنى

مهمان زهرا(س)

خدایامشکل ازکارمن مشکل گشاواکن
گره واکردی ازکارم,مرامهمان زهرا(س)کن

اجل,ازبعدزهرا(س)منتظربودم که برگردی
بیاامشب علی(ع)رابین شهرکوفه پیداکن

خونِ سَرَت بند آمده

تا صبح گردِ بسترت آرام می‌پرم
شاید دوباره بال بگیری کبوترم

شد قسمتم دوباره پرستاریَت کنم
بابا بگویم و تو بگویی که دخترم…

بابا بمان

بابا بمان که هستی زینب فدای تو
گویا نوشته اند شهادت برای تو

مانند روز آخر زهرا شدی پدر
قالب تهی مکن که نبینم عزای تو

مهمان منی

امشب که مهمان منی با چشم تر بابا
خیلی هوای وصل داری بیشتر بابا
من را مکن با گریه‌هایت خون‌جگر بابا
از رفتن مسجد بیا و درگذر بابا

فزت و رب الکعبه

دلم دریائی از غمهای بسیار
غم غربت,غم داغ وغم یار

من از روز ازل مظلوم بودم
ز حق خویشتن محروم بودم

دکمه بازگشت به بالا