شعر شهادت اهل بيت (ع)

امام رئوف

اینگونه روزگار ما باقی نمی‌ ماند
این نوکر بد عهد تو ، یاغی نمی ماند

وقتی شرابِ نابِ سقاخانه ات جاری است
عاشق در این میخانه بی ساقی نمی ماند

جان میدهند عشاق

جان میدهند عشاق و میبینند جانان را
این طایفه از درد میگیرند درمان را

اهل طریقت خاک پای یار میگردند
شبها اگر سر میگذارند این بیابان را

امام‌ رضا دوا میده

دردای پنهونی رو امام‌رضا دوا میده
هم مریض شفا میده هم رزق کربلا میده

تا که چشمت می‌خوره از راه دور به گنبدش
هرچی که ازش بخوای‌و همه رو یه‌جا میده

امام رضا(ع)

توی این شهر شلوغ بی پناه
حرمت همیشه سر پناهمه
وقتی درمونده می شم از غم و درد
ضریحت شونه ی تکیه گاهمه

شاه خراسان

خوب است گاهی در غمت دیوانه بودن
با مثل تو بر سفره ی شاهانه بودن
خاکم به سر، پای تو خاکستر نباشم
باید بیاموزم دگر پروانه بودن
سهمم شده جای لبانت را ببوسم

طعم عشق

از تو گفتن چقدر شعر شنیدن دارد
طعم عشق تو یقیناً که چشیدن دارد

منم آن کهنه کبوتر که فقط ای آقا
در هوای حرمت میل پریدن دارد

یابن الشبیب

گریه‌ی جبریل می‌آید
ناله‌های خلیل می‌آید

در عوالم چقدر طوفان است
گیسوی انبیا پریشان است

یا امام رضا(ع)

بی هیچ سر و صدا به خود می پیچد
انگار که کربلا به خود می پیچد

از تشنگی اش نه، ز غم مشک عموست
چون مار گزیده ها به خود می پیچد

 حبیب اولیایی فر

آقا مرا امان بده

فریادها کشیده‌ ام و آه را نخست
بود این فغانِ ظاهرِ من در خفا نخست

مدح‌ات که کارِ دوده‌ی خشکِ خیال نیست
باید مدادِ شرم زنم در طلا نخست

غریب الغربا

به سما نوحه چنین دم دادند
به غریب الغربا سم دادند

تا کشید است عبا را برسر
شده در کوچه شبیه مادر

گنبد خضرا

بر دلم صبح ازل ، مِهرت نظر انداخته
گوشه چشمی بر من خونین جگر انداخته

بنده ای ؟ پروردگاری ؟ این شکوه لایزال
شاعرانت را به اما و اگر انداخته

یا نبی الله(ص)

آسمان بود و زمین تشنه‌ی بارانش بود
قدرِ هجده نفَسش  فاطمه مهمانش بود

به همه ، دستِ خداوند شرافت دادش
شصت و سه سال به این خاک امانت دادش

دکمه بازگشت به بالا