اینگونه روزگار ما باقی نمی ماند
این نوکر بد عهد تو ، یاغی نمی ماند
وقتی شرابِ نابِ سقاخانه ات جاری است
عاشق در این میخانه بی ساقی نمی ماند
اینگونه روزگار ما باقی نمی ماند
این نوکر بد عهد تو ، یاغی نمی ماند
وقتی شرابِ نابِ سقاخانه ات جاری است
عاشق در این میخانه بی ساقی نمی ماند
جان میدهند عشاق و میبینند جانان را
این طایفه از درد میگیرند درمان را
اهل طریقت خاک پای یار میگردند
شبها اگر سر میگذارند این بیابان را
دردای پنهونی رو امامرضا دوا میده
هم مریض شفا میده هم رزق کربلا میده
تا که چشمت میخوره از راه دور به گنبدش
هرچی که ازش بخوایو همه رو یهجا میده
توی این شهر شلوغ بی پناه
حرمت همیشه سر پناهمه
وقتی درمونده می شم از غم و درد
ضریحت شونه ی تکیه گاهمه
خوب است گاهی در غمت دیوانه بودن
با مثل تو بر سفره ی شاهانه بودن
خاکم به سر، پای تو خاکستر نباشم
باید بیاموزم دگر پروانه بودن
سهمم شده جای لبانت را ببوسم
از تو گفتن چقدر شعر شنیدن دارد
طعم عشق تو یقیناً که چشیدن دارد
منم آن کهنه کبوتر که فقط ای آقا
در هوای حرمت میل پریدن دارد
بی هیچ سر و صدا به خود می پیچد
انگار که کربلا به خود می پیچد
از تشنگی اش نه، ز غم مشک عموست
چون مار گزیده ها به خود می پیچد
حبیب اولیایی فر
فریادها کشیده ام و آه را نخست
بود این فغانِ ظاهرِ من در خفا نخست
مدحات که کارِ دودهی خشکِ خیال نیست
باید مدادِ شرم زنم در طلا نخست
به سما نوحه چنین دم دادند
به غریب الغربا سم دادند
تا کشید است عبا را برسر
شده در کوچه شبیه مادر
بر دلم صبح ازل ، مِهرت نظر انداخته
گوشه چشمی بر من خونین جگر انداخته
بنده ای ؟ پروردگاری ؟ این شکوه لایزال
شاعرانت را به اما و اگر انداخته
آسمان بود و زمین تشنهی بارانش بود
قدرِ هجده نفَسش فاطمه مهمانش بود
به همه ، دستِ خداوند شرافت دادش
شصت و سه سال به این خاک امانت دادش