شعر شهادت اهل بيت (ع)

امام رضا(ع)

توی این شهر شلوغ بی پناه
حرمت همیشه سر پناهمه
وقتی درمونده می شم از غم و درد
ضریحت شونه ی تکیه گاهمه

شاه خراسان

خوب است گاهی در غمت دیوانه بودن
با مثل تو بر سفره ی شاهانه بودن
خاکم به سر، پای تو خاکستر نباشم
باید بیاموزم دگر پروانه بودن
سهمم شده جای لبانت را ببوسم

طعم عشق

از تو گفتن چقدر شعر شنیدن دارد
طعم عشق تو یقیناً که چشیدن دارد

منم آن کهنه کبوتر که فقط ای آقا
در هوای حرمت میل پریدن دارد

یابن الشبیب

گریه‌ی جبریل می‌آید
ناله‌های خلیل می‌آید

در عوالم چقدر طوفان است
گیسوی انبیا پریشان است

یا امام رضا(ع)

بی هیچ سر و صدا به خود می پیچد
انگار که کربلا به خود می پیچد

از تشنگی اش نه، ز غم مشک عموست
چون مار گزیده ها به خود می پیچد

 حبیب اولیایی فر

آقا مرا امان بده

فریادها کشیده‌ ام و آه را نخست
بود این فغانِ ظاهرِ من در خفا نخست

مدح‌ات که کارِ دوده‌ی خشکِ خیال نیست
باید مدادِ شرم زنم در طلا نخست

غریب الغربا

به سما نوحه چنین دم دادند
به غریب الغربا سم دادند

تا کشید است عبا را برسر
شده در کوچه شبیه مادر

گنبد خضرا

بر دلم صبح ازل ، مِهرت نظر انداخته
گوشه چشمی بر من خونین جگر انداخته

بنده ای ؟ پروردگاری ؟ این شکوه لایزال
شاعرانت را به اما و اگر انداخته

یا نبی الله(ص)

آسمان بود و زمین تشنه‌ی بارانش بود
قدرِ هجده نفَسش  فاطمه مهمانش بود

به همه ، دستِ خداوند شرافت دادش
شصت و سه سال به این خاک امانت دادش

نور مطلق

تو نور مطلقی آن واپسین امید در طول زمان یعنی
همان میراث در خط نبوت، نور پیشانی، نشان یعنی

دلیل خلقتی باری برای جلوه ات بستر فراهم شد
برایت خلق شد خورشید و ماه و روز و شب آری جهان یعنی

فراق

لحظه های فراق و دلتنگیست
آرمیده نبی به بستر خویش
نه ز دنیای دون که دل کندن
سخت باشد ز روی دختر خویش

یا رسول الله(ص)

برخیز از بستر بیا پیغمبری کن
برخیز و زهرا را بجایت بستری کن

برخیز از بستر که غم با ما نماند
برخیز باباجان علی تنها نماند

دکمه بازگشت به بالا