شعر شهادت اهل بيت (ع)

هی نگید جعده شده قاتل من
جاش بگید تو کوچه ها شهید شده
چیزی که من دیدم و حسین ندید
واسه اینه که موهام سفید شده

کریم اهل بیت

هر که باشد نوکر و عبد و گدای مجتبی
می‌خرد او را به لبخندی خدای مجتبی

دردمندانِ دو عالم را بگویید اینچنین
دردِشان را می‌دهد تسکین دوای مجتبی

حسن جانم

وقتی که خورد در وسط خانه پیچ و تاب
خانه گرفت از جگر او بوی گلاب

ذریه‌ی رسول ، زمین گیر زهر شد
ابن ابی تراب جگر ریخت بر تراب

غریب آقام

بین خانه بستر بیمار میبینم هنوز
مادرم را بین آن تبدار میبینم هنوز

لخته خون هایم به روی تشت میریزد ولی
لخته خون روی در و دیوار میبینم هنوز

آقای غریبم

آنکه یک عمر نمک گیر شد از نان حسن
آبرو دار شد از سفره ی احسان حسن
شده ام تا به ابد دست به دامان حسن
همه هستی من باد به قربان حسن
سرّ عشق تو دل و دین مرا یکجا برد
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

جانم حسن(ع)

سر ما زیر منّت حسن است
هرچه داریم عنایت حسن است

دست خالی خریده ما را هم
دست ما برگ دعوت حسن است

دل مبتلایت شد حسن

شکر حق دل مبتلایت شد حسن جانم حسن
زندگی من فدایت شد حسن جانم حسن

ای کرامت آفرین جز خانه ی تو در کجا
هیچ آمد بی نهایت شد حسن جانم حسن

آری آری هست از سرمایه داران بهشت
هر که در دنیا گدایت شد حسن جانم حسن

شیعه فریادش اگر شد بر سر ظالم بلند
از قیام بی صدایت شد حسن جانم حسن

تو خدا هستی مگر آقا که سهم دشمنت
رحمت بی انتهایت شد حسن جانم حسن

چاره ساز مادر من موقع بیچارگی
سفره ی مشکل گشایت شد حسن جانم حسن

در غریبی ات همین بس ، روسیاهی مثل من
اشک ریزان ِ عزایت شد حسن جانم حسن

کرد این دنیا چه با تو ، این چنین محروم از
دیدن صحن و سرایت شد حسن جانم حسن

چیست جرمت ؟ چیست جرمت ؟ بدتر از بیگانگان
با تو از چه آشنایت شد حسن جانم حسن

جان فدای غربتت ای از علی مظلوم تر
خانه ی تو کربلایت شد حسن جانم حسن

  
 محمد حسین رحیمیان

 

غریب مدینه

با درد‌ها همخانه‌ای، با گریه‌ها مأنوس
دنیا دلت را قرن‌ها رنجانده است، افسوس

هر شب هزاران کهکشان تا صبح می‌گریند
از غربتت در آن مزارستانِ بی‌فانوس

واویلا

یا دعا یا روضه می‌خواندی میان بسترت
چکمه‌ها اما تو را زود از صدا انداختند

وایِ من دیدند بیماری، برای التیام
چند دفعه پیکرت را زیر پا انداختند

به یاد عطش

سجاده ی سجاد پر از اشک روان بود
چهل سال خودش پای دلش مرثیه خوان بود

کابوس حرم از جگرش زخم گرفته
چهل سال به یاد عطش غم زدگان بود

یا زین العابدین(ع)

نشستم یه گوشه با حال خراب
شدم نی که از غم حکایت کنم
گلومو گرفته یه بغض غریب
میخوام قصه ای رو روایت کنم

جانم آقام

پیرمرد ِ بلا کشیده منم
پسرِ شاه سربریده منم
روضه خوانی که هرچه می گوید
با دوچشم کبود دیده منم

دکمه بازگشت به بالا