شعر ولادت اهل بيت (ع)

مادر

قدم هر جا گذاری خاک آن زر میشود قطعأ
غلام حقله گوش تو ابوذر میشود قطعأ

من از ام ابیها بودنت فهمیده ام زهرا
کسی که دخترش باشی پیمبر میشود قطعأ

خیرالعمل

از فاطمه گفتن همان خیرالعمل بود
میلاد او امروز نه، روز ازل بود

نور است او، در لازمان و لامکان است
هرجا که می‌بینیم هست و بی‌نشان است

ام ابیها

باران شروع شد، همه جا را صدا گرفت
پس کوچه های قلب محمد صفا گرفت
نوری وزید در وسط کوچه های شهر
عطری شبیه سیب بهشت خدا گرفت

شبِ میلاد

در زمین آسمان نمی‌گنجد
قدرِ او در بیان نمی‌گنجد

شبِ میلاد حضرتِ زهرا
ذوقِ ما در لسان نمی‌گنجد

فاطمه یافاطمه

چله نشین صدفم، دُر شدم
از نفحات نبوی پر شدم
بنده ی دل تا که شدم، حُر شدم

روی لبم نشسته این زمزمه
فاطمه یافاطمه یافاطمه

عشق

مهجه قلب عقل کل آمده
سایه به قامت رسل آمده

عشق دگر نشسته اینجا به گِل
دور سرش فرشته آورده دل

کوثرِ عشق

نامِ زهرا که کوثرِ عشق است
همسرِ او دلاورِ عشق است
مجتبی از سلاله ی باران
به حسینش که آخرِ عشق است

نورِ چشمِ مصطفی

میوه ی جانِ رسالت نورِ چشمِ مصطفی
بانوی حوری سرشت و باغِ رضوانِ خدا

حاصلِ یک اربعین زهد و ریاضت فاطمه
سیبِ بستانِ بهشت و نورِ جنّت فاطمه

فخر جهان

می توان پا بر سر افلاک زد
آسمان را با قلم بر خاک زد

می توان با خامه هر جا پا زدن
با قلم آتش به دریاها زدن

بنت الجلال اخت الوقار

تقلا می کنم اما به این دروازه راهی نیست
چنان با هیبت اِستاده که یارای نگاهی نیست

علی را دختری باشد که مردان خاک پای او
خدا عمری سخن گفته است با لحن صدای او

عینِ مولا

عالمی بااحترام از جایِ خود پا می شود
بانویِِ ما عاقبت بانویِ عظما می شود

شیر از دامانِ عصمت خورده باعصمت شده
دخترِ زهرایِ اطهر مثلِ زهرا می شود

نگارت می رسد

دخترم گریان نشو الان نگارت می رسد
تاب را از کف نده تاب و قرارت می رسد
اوّلین ساعاتِ عمرِ توست قدری صبر کن
لحظه ها رد می شود صبحِ بهارت می رسد

دکمه بازگشت به بالا