حسن لطفی

بوسه به حنجر

او می‌دوید و من می‌دویدم

او سوی خیمه من سوی دختر

او می‌رسید و من می‌رسیدم

او دارد آتش من دست بر سر

منزل به منزل

یادم نرفته، گَشتند حائل

بین من و تو،  جمع قبائل

تو مانده بودی،  من مانده بودم

تو بینِ مقتل،  من با ارازل

عباس من

باز کن بر شانه‌ات موی بهم پیچیده را
با تبسم وا کن اَبروی بهم پیچیده را

با ادب پا را بکش بر خاک، کمتر شرم کن
باز کن اینبار زانوی بهم پیچیده را

ارمنی‌ها هم سرِ هر خانه پرچم می‌زدند

مادران ما اگر از فضل تو دَم می‌زدند
آش نذری تو را با گریه‌ها هم می‌زدند

بچه‌هامان بین هیئت حال بازی داشتند
روز تاسوعا ولی زنجیر محکم می‌زدند

اذانت شهود عشاق است

به روی دست برَد آسمان غبار تو را
به روی چشم کشد کهکشان مدار تو را

نه جبرئیل نه عرش‌و نه کرسی‌و نه بهشت
نبرده‌اند مقام رکاب‌دار تو را

یا علی اصغر(ع)

یک علی روی عبا و یک علی زیر عبا
خوب شد بر روی دوش خود عبا انداختم

تیر را بیرون کشیدم خِس‌خِسِ تو قطع شد
ای زبان‌بسته تو را من از صدا انداختم

واویلا

لبِ تو خنده‌ی تو تیر سه‌شعبه نه مرا
این سه بر سوختن چند نفر هم بس بود

تا بمیریم رُباب و من و زینب باهم
بخدا حرمله یک داغ جگر هم بس بود

عزیز دل حسن(ع)

تا که اُفتادی زمین در بین صحرا چندبار
بر زمین اُفتاده‌ام تا پیشت اینجا چندبار

عاقبت بابا صدایم کردی اما یک نفس
کاش می‌شد که بگویی باز بابا چندبار

یا قاسم ابن الحسن(ع)

در صف آرایی حسین و یزید
نه، صف آرایی حسین و یهود
این طرف هرچه بود ایمان و
آن طرف کینه‌های عریان بود

جانم حسن(ع)

تا خرابیم تا خراب حسن
همه گرمیم از شراب حسن

ما که بردیم از کنار کریم
ما که خوردیم از حساب حسن

یا عبدالله ابن الحسن(ع)

دست از جان که بشویی تنِ تو جان گردد
سمت آتش بدوی شعله گلستان گردد

قیدِ هر چیز زنی قید خدا می‌گردی
بدوی سمت حرم صید خدا می‌گردی

غیرتی هست اگر، غیرت زینب باشد

سروها جان به فدای دل دریایی‌تان
همه رفتیم به تشییع تماشایی‌تان
بس که افزون شده امروز به زیبایی‌تان
بعد از این فصل شما هست و شکوفایی‌تان

دکمه بازگشت به بالا