گریهی جبریل میآید
نالههای خلیل میآید
در عوالم چقدر طوفان است
گیسوی انبیا پریشان است
گریهی جبریل میآید
نالههای خلیل میآید
در عوالم چقدر طوفان است
گیسوی انبیا پریشان است
آسمان بود و زمین تشنهی بارانش بود
قدرِ هجده نفَسش فاطمه مهمانش بود
به همه ، دستِ خداوند شرافت دادش
شصت و سه سال به این خاک امانت دادش
برخیز از بستر بیا پیغمبری کن
برخیز و زهرا را بجایت بستری کن
برخیز از بستر که غم با ما نماند
برخیز باباجان علی تنها نماند
اربعین هنگامهی دنبالهدار زینب است
اربعین آری شکوه کارزار زینب است
اربعین یعنی حسینی بودن و زینب شدن
اربعین در امتداد اقتدار زینب است
یا دعا یا روضه میخواندی میان بسترت
چکمهها اما تو را زود از صدا انداختند
وایِ من دیدند بیماری، برای التیام
چند دفعه پیکرت را زیر پا انداختند
او میدوید و من میدویدم
او سوی خیمه من سوی دختر
او میرسید و من میرسیدم
او دارد آتش من دست بر سر
یادم نرفته، گَشتند حائل
بین من و تو، جمع قبائل
تو مانده بودی، من مانده بودم
تو بینِ مقتل، من با ارازل
باز کن بر شانهات موی بهم پیچیده را
با تبسم وا کن اَبروی بهم پیچیده را
با ادب پا را بکش بر خاک، کمتر شرم کن
باز کن اینبار زانوی بهم پیچیده را
مادران ما اگر از فضل تو دَم میزدند
آش نذری تو را با گریهها هم میزدند
بچههامان بین هیئت حال بازی داشتند
روز تاسوعا ولی زنجیر محکم میزدند
به روی دست برَد آسمان غبار تو را
به روی چشم کشد کهکشان مدار تو را
نه جبرئیل نه عرشو نه کرسیو نه بهشت
نبردهاند مقام رکابدار تو را
یک علی روی عبا و یک علی زیر عبا
خوب شد بر روی دوش خود عبا انداختم
تیر را بیرون کشیدم خِسخِسِ تو قطع شد
ای زبانبسته تو را من از صدا انداختم
لبِ تو خندهی تو تیر سهشعبه نه مرا
این سه بر سوختن چند نفر هم بس بود
تا بمیریم رُباب و من و زینب باهم
بخدا حرمله یک داغ جگر هم بس بود