حسن لطفی

روضه مادر

آه تو گرم است قلبم داغ شد
طاقت ما پیش صبرت طاق شد

در نگاهت حرف نامعلوم چیست
استخوان مانده در حلقوم چیست

باورش سخت است پیرت کرده است

آه

درد است بین سینه و دردا نمی‌رود
غمگینیِ مدینه دریغا نمی‌رود

آه ای رفیق زندگی‌ام هرچه می‌کنم
دلشوره‌ی فراق، رفیقا نمی‌رود

زهرای من

رخت می‌شستی به دستی و جراحت داشتی
کاش می‌دیدم کمی هم استراحت داشتی

از سرِ شب تا دم صبح آه بود و زینبت
کاش بی گریه بگوید خوابِ راحت داشتی

آه

با این نفس نفس، نفسی ده به این نفس
شاید نصیب من بشود آخرین نفس

آه این نفس نفس زدنت همنفس بس است
بی تو نمانده است مرا هیچ کس ، بس است

زهرای من

رفتی ندیدی آنهمه اصرار‌ها را
با من بمان‌های مرا، تکرارها را

خاک مزارت خاک عالم بر سرم کرد
دارد علی شب تا به صبح این کارها را

مظلوم علی جان

رفتم برای تو به درِ خانه‌ها ولی
راحت زِ رنج ، شاه عوالم نمی‌شویم

حتی تعارفی زِ دمِ در نمی‌کنند
تا از تو بشنوند مزاحم نمی‌شویم

پهلوان عرب

داغ، بیچاره از نجابت اوست
درد، درمانده از اجابت اوست

“من که سر بر نیاورم ز دوکون
گردنم زیر بار منت اوست”

یا زهرا(س)

کُنهِ اسرارِ قضا  رازِ قدَر  با زهراست
شب به شب نور شبستان سحر با زهراست

نیست در سیره‌ی ما هیچ شکستی با او
سرفراز است دل شیعه اگر، با زهراست

چادر مادر

این چشم‌های خیس بدهکار را ببخش
من را ببخش این همه اصرار را ببخش

من میخ را خودم زده بودم به چوبِ در
ای میخ کوب…، فاطمه…، نجار را ببخش

بانو

فدای مادری‌هایت بدعادت کرده‌ای ما را
عنایت در عنایت در عنایت کرده‌ای ما را

تو قبل از خلقت خود آمدی و از همان اول
سیادت داده‌ای بر ما اجابت کرده‌ای ما را

هق هق یتیمان

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

از چاه می‌کشم آب تا که تو را بشورم
با هق هق یتیمان با آه داغداران

یا فاطمه الزهرا(س)

شأن زهرا چیست در عالم محمد پروری
پس ببین در اصل زهرا می‌کند پیغمبری

فاطمه اصل است و دورش چهار تا آئینه است
باید از اهل کسا آموخت زهرا محوری

دکمه بازگشت به بالا