شعر شهادت اهل بیت

سنگ صبور

هم سنگر بی مثل و مانندم خدیجه

بر عشق تو یک عمر پابندم خدیجه

ای درتمام عرصه ها سنگ صبورم

ای یاور دیرینه ام کوه غرورم

تحت لوای خدیجه

شکر خدا که تحت لوای خدیجه ایم

بعد ازهزار سال گدای خدیجه ایم

مهرش نتیجه ی دهه اول من است

ما یک دهه تمام برای خدیجه ایم

فقیرت نیست

بیچاره دستی که در این شب ها فقیرت نیست

یعنی دخیل دست های دستگیرت نیست

باید برای خانه ی تو زیر پایی شد

بیچاره بال جبریلی که حصیرت نیست

مادر سلام

مادر سلام حال غریبت چگونه است؟

مادر بگو که رنج مصیبت چگونه است؟

حالی غریب داری و درفکر رفتنی

دردی به سینه داری وحرفی نمی زنی

نفس های آخرت

می­سوزم از شرار نفس های آخرت

از لحن جانگداز وصایای آخرت

دستم به دست بی رمقت می­شود دخیل

در پیش دیدگان گهربارجبرئیل

در حریمت

در حریمت شفا نمی‌خواهم

آتشم زن دوا نمی‌خواهم

 

لحظه‌ی استجابت روضه

از شما جزشما نمی‌خواهم

لطمه زد

دوری از شهر و دیارم عزتم را لطمه زد

این جدائی قلب پاک عترتم را لطمه زد

با دو دست بسته هم باب الحوائج بوده ام

کی غل و زنجیر فضل و رحمتم را لطمه زد

گوشه زندان

ازهمان روز ازل خاک مرا , آب  تورا

دست معمار از احسان به هم آمیخته است

 

و شدی باب حوائج , و شدم سائل تو

دست ها را به عبای تو در آویخته است

 

می سوزد . . .

از غم غربت من ارض و سما می سوزد

پای این روضه , دل آزاد و رهامی سوزد

 

مونس صبح و شبم ظلمت این زندان است

عمر من پیش همین ثانیه ها می سوزد

خورشید کبود

 

خورشید کبود و نیلی و مخمل کوب

دیدیم تو را چه دیر در سمت غروب

 

در مغرب شانههای ترکان سیاه

بی غسل وکفن به روی یک تخته ی چوب

 

افتاده

زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده

خواست پرواز کند دید پرش افتاده

میشود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست

بسکه شلاق به جان کمرش افتاده

سیاهچال

باب الحوائج هستی و عالم گدایتان

امّید نا امیدها نوشته خدایتان

 ای ملجاء همیشگی بی پناه ها

ای مستجاب لحظه به لحظه  دعایتان

دکمه بازگشت به بالا