چشم تو دیدم و چشم تر من ،ریخت به هم
حال با وضع سر تو سر من ریخت به هم
نه علمدار سپاهم ، که سپاهم بودی
تا تو پاشیده شدی لشگر من ریخت به هم
چشم تو دیدم و چشم تر من ،ریخت به هم
حال با وضع سر تو سر من ریخت به هم
نه علمدار سپاهم ، که سپاهم بودی
تا تو پاشیده شدی لشگر من ریخت به هم
هرم عطش که اهل حرم را دچار کرد
آثار زخم را به جگر آشکار کرد
شیری گرفت در کف خود جان مشک را
اسبی دوید و صاحب خود را سوار کرد
فرات از عطشت فصل خشکسالی بود
تویی که آینهی جان تو زلالی بود
چه شد فرات نشد زائر لب خشکت؟
نگاه ملتهبش سال ها سوالی بود
عطش کودک تو آبم کرد
لب خشک علی کبابم کرد
مشک پاره ؛ نگاه اهل حرم
به خدا از خجالت آبم کرد
در پیش آب تشنه لب افتاده ای چرا
مانند آب از لب تو در خجالتم
در زیر دست و پا مانده دست و پای تو
بعد از تو من غریب شوم بی حمایتم
باران که می بارد پریشانم
حال خودم را خوب می دانم
ابری ترین باران پنهانم
من روضه خوانم روضه می خوانم
خواست در دایره ی عشق قدم بر دارد
جای شمشیر قرار است علم بر دارد
تا که اندوه ز رخسار حرم بر دارد
وای از آن لحظه اگر تیغ دو دم بر دارد
لب تشنگی و صبر تو اقبال قشنگی ست
دریا که به دریا برسد حال قشنگی ست
درهر قدمی طالع و تقدیر به هم خورد
دریا نگران بود ولی عشق رقم خورد
فارغ ز هر حدیث و جدا از روایتی
دلدادگیِ من به تو دارد حکایتی
بی قیمتم ز پیش تو جایی نمیروم
لایمکن الفرار از این عشق قیمتی
باید همیشه رو کند کل توانش را
عاشق کف دستش گرفته است جانش را
من را بغل کن که ندارم میل به دنیا
بین بغل پیدا کند عاشق جهانش را
از بس که دارد آبرو پیش خدا دستش
محشر شفاعت میکند از انبیا دستش
عالَم زده دستان خود بر دامن آنکه
شد جایگاه بوسهی دست خدا دستش
با گریه تا به علقمه از بس دویده ام
مثل دل شکسته کنارت تپیده ام
گریه امان نداد که بهتر ببینمت
آه از برادری که پراکنده دیده ام