باز کن بر شانهات موی بهم پیچیده را
با تبسم وا کن اَبروی بهم پیچیده را
با ادب پا را بکش بر خاک، کمتر شرم کن
باز کن اینبار زانوی بهم پیچیده را
باز کن بر شانهات موی بهم پیچیده را
با تبسم وا کن اَبروی بهم پیچیده را
با ادب پا را بکش بر خاک، کمتر شرم کن
باز کن اینبار زانوی بهم پیچیده را
مادران ما اگر از فضل تو دَم میزدند
آش نذری تو را با گریهها هم میزدند
بچههامان بین هیئت حال بازی داشتند
روز تاسوعا ولی زنجیر محکم میزدند
ساقی کرببلا شاه کرم عباس است
پسر ام بنین ماه حرم عباس است
زور بازوی علی هیبت رزم علوی
میر و سردار حسین، صاحب علم عباس است
رفتی و پشت سرت پشت حرم تیر کشید
ناخودآگاه تمام کمرم تیر کشید
قامتم تا شده محتاج عصایم چه کنم ؟
باز یاد علی اکبر جگرم تیر کشید
راه نجات اهل زمین و زمان شده
لب تشنه ای که ساقی لب تشنگان شده
اینجا فرشته های خداوند زائرند
این خاک محترم شرف آسمان شده
صاحب العصر سلام
ای به دستت علم نصر سلام
چشمهی نوش حیات
نظری کن به عدم
به گِل مرده ما دم بده ای وارث شمشیر دودم
فاتح قلعهی دل
روز مرگ منه روزی که تا شی
اسیر دست مشتی بی حیا شی
فدا یک تار موت که تشنه موندم
امیدوارم خودت آب خورده باشی
دنیا و زیر پرت میگردونم
دشمنو دور سرت میگردونم
حتی با این کمر شکسته هم
اجازه بدی برت میگردونم
دل به دریا زده آب آور لشکر، سقا
تار و پودش به فدای سرِ دلبر، سقا
قول داده است به طفلان حرم، برگردد…
زود با مشک پُر آب از لب کوثر، سقا
گریه می کرد علی اصغر و بی تاب شدی
دست در مشک زدی، راهی دریا شده ای
پسر حیدر کراری و این قدرت توست
بی جهت نیست که تو حضرت سقا شده ای
از لب لعل تو پیوسته گهر میریزد
ز دو منظومه ی چشم تو قمر میریزد
اشجع الناس ! ملک پیش تو پر میریزد
با نگاه به تو از شیر جگر میریزد
باب الحوائج است و مشکلگشا اباالفضل
شد دستگیر ما با دست جدا اباالفضل
در محضرش ندیدم شرمنده سائلی را
خیرات میکند چون بی سرصدا اباالفضل