اشعار فاطمیه

بهشت حُسن

شکوه خلقت تو عرش را تکان داده است

واشتیاق شگفتی به کهکشان داده است 

درازدحام ملائک, مسیح انفاست

نشاط تازه به روح فرشتگان داده است 

عصای علی

رفتی علی بدون تو بی بال وپر شود؟

بعداز توکیست تاکه برایم سپر شود؟

الانمغیره آمد ازاینجا عبور کرد

می خواستتادوباره حسن خونجگر شود

سهم گلوی حسین

رفتی میان غصه مراجاگذاشتی

مارادراوج غم تک تنهاگذاشتی

برداشت یتوبار خودت رازبسترو

آن رابروی شانه بابا گذاشتی

سوختن و ساختن …

با پر و بال شکسته پرزدن آسان نیست

سوختن  ساختن و دم نزدن آسان نیست

وَرم بازوی تو قاتل جانم شده است

دیدن زخم تن ِ  پاره ی تن آسان نیست

حکایت در

آتش زبانه می کشد از تار و پود در

انگار سوخته استتمام وجود در

بانو که در اتاق کناری نشسته بود

بیرون دویده است بدنبال دود در

لحظه ی تلخ

دوبـاره زینب کبـری بـدون مـادر شـد

علـی امیـر عرب هـم بـدون همسـر شد

عزیـز ارشـد زهـرا بـه گـریـهافتـاده

که قاتـل حسنـش ضـرب دستکافـر شد

دریای اشک در دل چاه

دریای اشک در دل چاهی شناور است

مردی به فکر پیکر درگیر با در است

پهلو…! که بگذریم ولی در شکسته شد

آتش گرفت چادر و چشمان ما تر است

از رفتنت حرفی نگو

بیتوبرای حیدرکرار سخت است

وقتیکه درخانه نباشد یارسخت است

تقسیمکارت رابه من بسپار زهرا

بااینتن مجروح قطعاً کارسخت است

به صورت می زدم سیلی …

سلام روضه خوان را گریه کردم

زمین را , آسمان را گریه کردم 

مدینه رفتم و دیدم همانجا

در و دیوارتان را گریه کردم 

در پیچ کوچه …

مادر سلام ! می چکد اشک روانتان

یعنی دوباره تیره شده آسمانتان 

ماه عزایتان که همان فاطمیّه است

غم را نشانده کنج دل شیعیانتان 

بحر طویل فاطمیه

صبح زود است و رها از همه غم ها شده زهرا

و آماده ی رفتن شده است ام ابیها

بنشینید , ببینید

که این آخر روزی , نشسته است کمی نان , بپزد بهر یتیمان

قومی که شکستند حریم حرمش را

اینجا که کسی پنجه بهدیوار کشیده ست

دستی ز وفا نقش غم یار کشیده ست

این در که چنین سوخته و دود گرفته ست

آتش به دلی خسته ز اغیار کشیده ست

دکمه بازگشت به بالا