بقیع

فی امان الله

رزق معراج علی، معراج رفتی بی علی
دیدی آخر من شدم محتاج، رفتی بی علی

کوچه ها از ازدحام دشمنان خلوت شده
یک مدینه از شکایت های تو راحت شده

دخیل عشق

دخیل عشق را هر کس به پای یار می بندد
یقیناً راه دل را بر روی اغیار می بندد

طریقِ “وصل” را بی زخم رفتن از محالات است
چه خوشبخت است آن که بر کف پا خار می بندد

یا الله

آشیان سوخته را بال و پری نیست که نیست
خانه باقیست وز آن خانه دری نیست که نیست
درد این است که از حضرت خاتم تنها
یک اثر ماند که از او اثری نیست که نیست

زهرای من

تنها شدیم گر چه به ظاهر خدا که هست
نفرین نکن به خاطر حیدر دعا که هست

مرگ از خدا برای چه دائم طلب کنی
دیگر نخواه مرگ خودت را شفا که هست

باورش سخت است

باورش سخت است یک زن را چهل نامرد مرد
بر در خانه به جرم با علی بودن زدند

باورش سخت است اما عاشقان باور کنید

ناجوانمردنه زهرا را در آن برزن زدند

فاطمه جان

میکُشی آخر سر با غم خود حیدر را
میکِشی فاطمه جانم نفس آخر را

شب نکن روز مرا روبه روی من دیگر
روی خورشید رُخ خود نکش این معجر را

بضعه منی

همه امور جهان تحت اختیارت بود
ملک به گرد تو هر لحظه بی قرارت بود
از آن زمان که گمانم علی کنارت بود
زمین خاکی ما چشم انتظارت بود

بزم روضه

هر زمانی این دلم میلِ به جنت می کند
فاطمه من را به بزم روضه دعوت می کند

حاجتم را هرکجا بردم جوابم کرده اند
حاجتم را حضرت زهرا اجابت می کند

یا زهرا(س)

مجال دیدن خورشید؛شب میسر نیست
چنان که رویت تو تا ابد مقدر نیست

چگونه از تو بگویم؟ همیشه می مانم
که‌شعر پیش تو جز واژه‌های ابتر نیست

بانوی من

از بسکه سنگ خورد و شکستند ساغرم
پیش کسی گلایه خود را نمی برم

دور از حرم، دخیل دعاهای فطرسم
شاید دوا گذاشت به زخم روی پرم

زهرای من

با رفتن تو جوشن و لشکر ، چه فایده
عالم شود فدائی حیدر چه فایده

وقتی تو نیستی که نگاهت کند علی
گیرم کنم نگاه به اختر چه فایده

نور علی نور

اگر آتش به دلت هست اگر حالِ مُشَوَش داری و اگر تب داری

یا شکایت زِ خود و از همه بر لب داری
یا اگر از غم و اندوه و بلا سینه لبالب داری
و اگر زندگیِ سرد و پُر از درد و دل آشوب مرتب داری،
یا پریشانیِ روز و دل آتش زده هرشب داری
روز و شب تب داری

دکمه بازگشت به بالا