سید پوریا هاشمی

یا ابالمهدی

پری برای مناجات نیمه شب بدهید
نگار آمده پس باده روی لب بدهید
مرا همیشه فقیر الحسن لقب بدهید
مرا ز قوم بنی سامرا نسب بدهید

بانوی عالم

دری که بوسه گه انبیای عظمی شد
چگونه بود که با ضربه ی لگد وا شد

بجای دسته گل جای احترام و سلام
شرار، قسمت آن خانه ی معلی شد

بانگ غم

در سماوات بانگ غم دادند
بی کسی را دوباره سم دادند

چه غریبی که دور از وطن است
پاره قلب جمع پنج تن است

حسن جانم

صبح ازل طلوعش باطلعت حسن بود
و الشمس و ضحها در صورت حسن بود

یک ذره خاک او ماند مارا درست کردند
گویا که خلفت ما از خلقت حسن بود

یا نبی الله

از آسمان غم درد آورش زمین افتاد..
همان قبیله که پیغمبرش زمین افتاد

چه با ادب ملک الموت در زد آهسته
ز شرم فاطمه بال و پرش زمین افتاد

نوبت عشق است

نوبت عشق است عشقم با حسن
سفره را وا کرده این شبها حسن

صبر او رزم‌ است گرچه بی صداست
صلح او روح قیام کربلاست

بابای من

گفته بودم که تورا یک روز پیدا میکنم
باز می آیی و رویت را تماشا میکنم

میشود نازم کنی؟یک ذره نازم را بکش
بعد در آغوش تو آرام لالا میکنم

یا زینب

دور محمل چه شلوغ است مکافات شده
قافله وارد دروازه ساعات شده

سنگ در دست رسیدند و خوش امد گفتند
بین هر کوچه ای از آل علی بد گفتند

لب تشنه ام

مانده است ز فرصتم دراین دنیا کم
لب تشنه ام و بضاعت دریا کم

روضه است پناه ما، بیا از سر ما..
یارب مکن این سایه ی طوبا را کم

بنت الحیدر

زینب که محضرش قد افلاک تا شود
حقش نبود همسفر مست ها شود

آنکه علی نشسته دوزانو برابرش
حقش نبود سنگ بریزند بر سرش

عزیز مادر

همین که کرد تجلی رخ منور تو‌.
به سجده آمدم ای شاه من به محضر تو

خوش آمدید.. قدم رنجه کرده اید امشب..
تو میزبانی و من تا به صبح نوکر تو

حسین جان

در همه عمر نرفتم سفری بدتر از این
سفری بدتر ازاین پشت دری بدتر ازاین

چشم مردان و زنان در پی من میگردد
کمکم کن که ندیدم نظری بدتر ازاین

دکمه بازگشت به بالا