شعر شام غریبان

عصر دهم

وقتی که تن حسین بی سر شده بود

دلشوره ی زینب دو برابر شده بود 

از خولی و شمر دیرتر می آمد

افتادن و گریه کار خواهر شده بود

بوسه به حنجر

او می‌دوید و من می‌دویدم

او سوی خیمه من سوی دختر

او می‌رسید و من می‌رسیدم

او دارد آتش من دست بر سر

ناحیه مقدسه

دُرِّ شکسته ای ته گنجینه ای که نیست

درهم شدی غروب، در آئینه ای که نیست

با نعل تازه رفته کجاهای کربلا

ناحیه ی مقدسه ی سینه ای که نیست

شام غریبان

سر نیزه ، کتاب را می برد

سر عالیجناب را می برد 

لشکری از تبار شام سیاه

با غروب ، آفتاب را می برد 

آه

پریشان‌ترین شیر کرار زینب
کبودِ کش و قوس پیکار زینب

کشیده ازین و از آن خورده بسیار..
بمیرم ندارد علمدار زینب

سالار زینب

ای روزگار دیدی احوال مضطرم را
دارم به سینه دیگر داغ برادرم را

خندیده هر غریبه بر گریه های زینب
پنهان کنم ز لشکر این دیده ی ترم را

وای زینب(س)

هر قدر خوردم کتک یک لحظه چشمم تر نشد
هیچ‌کس مانند من با غم مصمم تر نشد

تکه‌های خیمه‌ها را جای معجر می‌برم
بیش از این چیزی برای ما فراهم‌تر نشد

شام هجران

چشم خود واکن ببین ما را پریشان یا حسین
در میان آتش این شام هجران یا حسین

سوختن در پای تو رسم من است اما بگو
در چه آیین رسم باشد خیمه سوزان یا حسین

سالار زینب

ای تشنه ای که شرح غمت در بیان نبود
مارا به سخت جانی خود این گمان نبود

ناراحتم زیاد نماندم کنار تو
شمر آمد و برای نشستن زمان نبود

عصر عاشورا

عصر عاشورا دل اهل ولا آتش گرفت
خیمگاه و چادر آل عبا آتش گرقت

سنگ بر پیشانی شاه شهیدان میزدند
طاق ابروها شکست و کبریا آتش گرفت

سالار زینب

تو را به غارت و غوغا سپردم و رفتم
به اشک دیده ی زهرا سپردم و رفتم

برای بردن عمامه ی تو دعوا شد
تورا به آن همه دعوا سپردم و رفتم

بغض گلو و اشک یتیم

بعد از تو شور شام غریبان برای من
بغض گلو و اشک یتیمان برای من

شمشیر و تیر و نیزه و خنجر برای تو
در قتلگاه پیکر بی جان برای من

دکمه بازگشت به بالا