شعر عصر عاشورا و شام غريبان

بوسه به حنجر

او می‌دوید و من می‌دویدم

او سوی خیمه من سوی دختر

او می‌رسید و من می‌رسیدم

او دارد آتش من دست بر سر

او می‌کشید و من می‌کشیدم

او موی طفلان من آه یکسر

او شعله‌ مارا  من دستِ دختر

او گوشواره من وای مادر

او می‌کشانَد  طفلِ تو بر خار 

من می‌کشاندم خود را مکرر

او می‌نشانَد سر را به نیزه 

من می‌نشاندم بوسه به حنجر

او می‌زند باز  من می‌زدم باز

او خیزران را من دادِ دیگر

او حرفِ غارت  من آه عباس

او خنده بر ما من وای معجر

او مانده آنجا  من ماندم اینجا

او با لباست من بی برادر

او رفت آخر  من رفتم آخر

او پشت خیمه من سمت پیکر

در هول آتش سمت رُباب است

بر روی نیزه چشمان اصغر

حسن لطفی

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا