شعر شهادت حضرت زهرا

حَقُّهَاالْمَغْصُوبَهِ

اشک با چشمانِ خیسِ من رفاقت داشته
گریه بیهوده نکردم ، گریه علت داشته

سینه ام تنگ است از بس که بلا دیدم بلا
قلب‌ِمن خون‌است خون،از بسکه حسرت داشته

یا مظلوم

در می زند غریب تو با شوق دیگری
دلخوش به اینکه باز ببیند دم دری

پرواز کن کبوتر من ، بال و پر بگیر
آرام جان من! قدم آرام‌تر بگیر

مثل شمع آب شدی

مثل شمع آب شدی و جگرم می سوزد
چه کنم فاطمه جان، بال و پرم می سوزد

خانه داری نکن ای مادر محسن، بنشین
تو خمیدی به خدا، من کمرم می سوزد

واویلا

بشکند دستی که شد بر صورت حورا بلند
بشکند پایی که شد بر پهلوی زهرا بلند

در مدینه برخلاف آنچه می گویند بود
قامت مسمارها و قامت درها بلند

مادرم

انگاری میدون جنگه
کوچه ها شلوغ و تنگه
خدا رحم کنه به مادر
دلاشون یه تیکه سنگه

عزیز دلم‌

شبت بخیر همه هستی علی پاشو
نماز نافله ات دیر شد مهیا شو

بیا عزیز دلم‌ باز هم قنوت بگیر
به سرفه گرد غم از خس خس گلوت بگیر

صدیقه الطاهره(س)

پا شد از جا روز آخر بسترش را جمع کرد
یک تبسم زد غم دور و برش را جمع کرد

پا شد و محکم گره زد روسری را دور سر
محکمش کرد و کمی درد سرش را جمع کرد

زهرای من

خاکم به سر چرا نفس سرد میکشی
این روزها به جای نفس درد میکشی

ای شمع خانه از دل پروانه یاد کن
ما را به یک نگاه کریمانه شاد کن

علی چه کند؟

آفتاب مرا تو شب نکنی
چه کنم مرگ را طلب نکنی
همسرت را تو جان به لب نکنی
فقط امشب تو کاش تب نکنی

واویلا

می روی تنها و من می مانم و این کودکان
بی تو ای دُردانه دلواپس ترینم در جهان
بیکس و بی همدم و بی تکیه گاهم ؛ مهربان …
التماست می کنم که بازهم پیشم بمان !

یا فاطمه الزهرا(س)

خوبه بعد هر گناه توبه کنی
آبروی رفتتو باز بخری
روایت میگه خدا بدش میاد
کار بد کنی و لذت ببری

یا امام حسن(ع)

بعد از آن واقعه کوچه حسن پیر شدی
غم عالم به دلت آمد و دلگیر شدی

مادرت خورد به دیوار و صدا زد پسرم
تو نظاره گر آن صحنه و تصویر شدی

دکمه بازگشت به بالا