شعر شهادت حضرت زهرا (س)
زهرای من
وجودت آفتاب بی غروبه
از این بستر اگه پا شی چه خوبه
عزیزم از عزیزت رو گرفتی
برای دیدنت قلبم می کوبه
تو که باشی سر و سامون میگیرم
برا دردِ دلم درمون میگیرم
میمیرم تا کمی از هوش میری
نفس که میکشی باز جون میگیرم
دلم با حال و روز امشبت سوخت
جای زخمات با آتیش تبت سوخت
برای چشمات اونقد گریه کرده
خبر داری که پلک زینبت سوخت
کسی زخماتو که نشمُرده آخه
عطش جون صدات و بُرده آخه
به دیوار تکیه میدی درد داری
در خونه به پهلوت خورده آخه
نبینم صورت زردت بیفته
یه گوشه این تن سردت بیفته
خودم دست حسینت آب میدم
شما آروم بگیر دردت بیفته
شنیدم بوسه دادی گردنش رو
به چه زحمت بغل کردی تنش رو
یاد گودالی از حالت می فهمم
آخه آماده کردی پیرهنش رو..
حبیب اولیایی فر