شاهِ غریب
کفش من پـاره بود امّا باز
پا به پایـم قدم قـدم آمد
از درِ خانه راه افتادیم
باز هـم تــا دمِ حَرَم آمد
السّلامُ عَلـیک شاهِ غریب
السّلامُ عَلیک یا عَطشان
من همان کفش های او هستم
که دهان باز کردم از هَیَجان
همه ی سال را دویدم تا
اربعین باز زائرت باشم
سختیِ راه را خریدم تا
پای این بچّه شاعرت باشم
من به شـوقِ زیارت آمده ام
که ببوسـم غبارِ راهت تا
حِس کنم دست های پُر مِـهرِ
کفش دارانِ بـارگاهت را
همه ی راه با خودم گفتم :
نکند بـــار آخرم بـاشد
نکند کفشِ دیگـری بخرد
نکنـد خاک بر سَرم باشـد
او ولی باز رو به روی حَرَم
تا نگاهش به خیمه گاه افتاد
گوشه ای جا گذاشت من را بعد
پا برهنه دوباره راه افاد
” کفش همراه داشتن ممنوع “
باز حِسِّ حسادتم گُل کرد
کفش ها وصله های ناجور اند
باید این بار هم تَحمُّل کرد
کفش ها وصله های ناجور اند
کربلا روی سینه ات بودند
کودکانت تمامِ کوفـه و شام
راه را پــا برهنـه پیمودنـد
با همان کفش چرمی اش هربار
شمر بر پیکرت لَگَد می زد
زجر با کفش هاش زجرم داد
کودکت را چِقَــدر بَـد می زد
جُفت در جُفت رو سیاه شدیم
گریه کردیم ، اشک و آه شدیم
دست در دست ، پای زائـرها
در مسیرِ تو سر به راه شدیم
راستی داشتم چه میگفتم ؟
گفتم این کفش را رهایش کرد
پیرمـردی فقیر و نابینا
اشتباهی مرا به پایـش کرد
صاحب ام راضی است می دانم
که فقیری مرا به پـا دارد
رفت دنبالِ یارِ تازه ولی
در دلم تا همیشه جا دارد
من و این پیرمرد مثل همیم
بی زبانی زبانِ دیگرِ ماست
اربعیـن سالِ بعد همسفریـم
شاید این اربعینِ آخرِ ماست
ابراهیم زمانی