شعر اربعین

سالار زینب(س)

از کجای ماجرا برات بگم
از کدوم دشمن بی حیات بگم
اگه قول میدی که طاقت بیاری
یه کم از حال مخدرات بگم

میگم اما همه جاشو نمیگم
بازار و شلوغیاشو نمیگم
یکی از دخترا خیلی ساکته
ترسیده ولی چراشو نمیگم

خدا میدونه چقد پسته یزید
خسته شد چوب و نشد خسته یزید
بمیرم واسه لبت قاری من
الهی که بشکنه دست یزید

من چهل روز پیش و یادم نمیره
داغ قوم و خویش و یادم نمیره
چه شبی بود شب شام غریبون
خیمه و آتیش و یادم نمیره

نه سری برات گذاشتن نه تنی
نه کفن داشتی و نه پیرهنی
به زیر بارش تازیونه ها
رفتیم از کنار تو چه رفتنی

سر تو رفت و روی نیزه نشست
سر من با چوب سر نیزه شکست
دستی که سر تورو بریده بود
با طناب دستای خواهرت رو بست

وقت سر بریدنت من نبودم
بوریا شد کفنت من نبودم
این چجور خواهری کردنه آخه
وقت تدفین تنت من نبودم

شب دفن مادر و یادته که
سکوت و چشم تر و یادته
بابامون خیلی خجالت زده بود
شرمش از پیمبر و یادته که

حالا اونی که تو حسرته منم
اون که لبریز ندامته منم
نیاوردم با خودم رقیه رو
اونی که غرق خجالته منم

قلب من خونه غم شده حسین
قد خواهر تو خم شده حسین
یه امامزاده توی خرابه موند
حالا ویرونه حرم شده حسین

دلشو به آسمون داد مثه تو
به همه عشقو نشون داد مثه تو
تو فقط الگوی زندگیش بودی
آخرم گرسنه جون داد مثه تو

زخمای تنش عمیق و کاری بود
رفتنش رفتن گریه داری بود
بسکه روی بدنش کبودی داشت
زن غساله ازش فراری بود

 علی ذوالقدر

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا