شعر وروديه محرم
حسین جانم
بنا کردند اگر زیر قدم هاى تو هستى را
به لطف خاک پایت آبرو دادند پستى را
به جام دیگرى اى عشق من لب هم نخواهم زد
در این میخانه فهمیدم فقط معناى مستى را
من آن زندانى عشقم که در فکر رهایى نیست
اگر اى دوست حتى وا کنى قفلى که بستى را
ملامت مى کنندم زاهدان اما ملالى نیست
که در این بت پرستى یافتم یکتا پرستى را
خریدم فقر و دارم مى فروشم فخر بر عالم
خدا از من نگیرد تا ابد این تنگدستى را
دگر این شب نشینى ها دمى هم بر نمى گردد
بدان قدر شبى که گوشه روضه نشستى را
یاسین قاسمى