شعر وروديه محرم

شکر حق باز که من ماه عزا را دیدم

شکر حق باز که من ماه عزا را دیدم
پرچم و همهمه‌ی خون خدا را دیدم

از درون آتشم و بر دو لبم آهی سرد
دست زهرا وسط روضه مرا باز آورد

فصل طوفانی نوکر شدنم آمده است
بیشتر ذکر حسین بر دهنم آمده است

ماه را با قد خم تا به ثریا دیدم
با چه ذوقی به تنم رخت عزا پوشیدم

اشک میبارم و زین اشک دلم خالص شد
نقطه‌ی مشترکم با پسر نرجس شد

پیرهن مشکی من ارث زِ اجداد من است
بهتریم ماترکم هدیه به اولاد من است

باطن رخت سیه نیست بجز رنگ سفید
می‌برد سِیِئه را گریه به آقای شهید

هرکه شد گریه کن این صنم بنده نواز
می‌شود مثل کسی که متولد شده باز

آمدم گریه کنم اشک بده یا زهرا
تا ببارم به غم تشنه لب کرب و بلا

به تن بی سر و عریان شده که کوبیدند
به جوان مرده‌ی حیران که به آن خندیدند

به گلویی که نبرید و برش گرداندند
خیمه‌اش را وسط ظهر عطش سوزاندند

به گلویی که سه‌شعبه شریانش را برد
در حقیقت نوک پیکان به دل مادر خورد

به دو دستی که جدا شد زِ تن و غوغا شد
گره از معجر اطفال پس از آن وا شد

روضه‌خوان روضه‌بخوان گریه و آهش با من
نوحه‌خوان نوحه‌بخوان تا بزنم دست به تن

 مجتبی صمدی شهاب

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا