نه صبر مانده نه تابم
ز برق آتش سیلی که سوخت خرمن هوشم
نه نور مانده به چشمم نه پرده مانده به گوشم
نه صبر مانده نه تابم ، نه نان رسیده نه آبم
نه راحتی که بخوابم ، نه قوّتی که بکوشم
یتیم آبله پایم عزیز آل عبایم
سفیر کرب و بلایم اسیر خانه به دوشم
هزار خار تطاول نشسته بر دل بلبل
بیا کنار من ای گل بیا که بی تو خموشم
تو سر به سینهی من نِه ، که سینه سینه بنالم
تو چشم جانب من کن که چشمه چشمه بجوشم
گل بریده گلویی بهشت غالیه بویی
که از سرت سر مویی به عالمی نفروشم
سه ساله مُحرم عشقم که گشته مکّه دمشقم
سر تو کعبهی من شد لب تو زمزم نوشم
به ذکر یا ابتایم خرابه گشته مِنایم
ببین به سعی و صفایم ببین به جوش و خروشم
قدم خمیده شد از غم درین مصیبت اعظم
که بار محنت عالم نشسته بر سر دوشم
ستارهها همه زخمی شدند و من به هوایت
ز بس که آه کشیدم نمانده تیر به توشم
تو ای سه ساله نظر بر “یتیم” نوحه سرا کن
که بر سرای تو عمری غلام حلقه به گوشم
مرتضی جام آبادی