شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

روی دست پدری ، عازم میدان پسری

روی دست پدری ، عازم میدان پسری
میبرد شمس به همراه خودش یک قمری

به امیدی که رسد جرعه ی آبی به پسر
میزند رو به عجب لشکر پستی ، پدری

گفت ای قوم ، به این کودک من رحم کنید
نیست از رحم ولی در دل آنها اثری

ناگهان در وسط خطبه ی بابا ، تیری
کرد از حنجر خشکیده ی اصغر گذری

صحنه ای دید که برد از بدنش تاب و توان
تا که انداخت به آن کودک محزون نظری

آسمان نیز از این صحنه دلش پرخون شد
تا که زد بر روی دستان پدر بال و پری

به سوی خیمه کمی رفت و به میدان برگشت
داشت از خجلت و شرمندگی اش چشم تری

یونس وصالی (یونس)

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا