شعر شهادت حضرت علی اكبر (ع)

بلند مرتبه شاهی

بلند مرتبه شاهی، عدو به او خندید
همین که اکبرش افتاد، قلب او لرزید

بلند مرتبه شاهی رکاب را گم کرد
زِ روی اسب زمین خورد و پای او چرخید

رسید با سر زانو وَ داد زد “ولدی”
میان معرکه فریادهای او پیچید

تمامِ حلقِ علی پُر ز لخته ی خون شد
امام، لحظه ی آخر، صدای او نشنید

امام در دل صحرا عبای خود انداخت
امامزاده به سختی عبای او پوشید

توان نداشت که برخیزد از کنار پسر
نشسته بود و پریشان، به داغ او بارید

همینکه دستِ عقیله رسید بر معجر
به زحمتی سرِ پا شد، ز حرف او ترسید

 محمد صوفی

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا