شعر گودال قتلگاه

یا الله

اربابمان افتاد
لرزه به ارکان زمین و آسمان افتاد

نیزه به پهلو خورد
در گوشه ی گودال آقا نیمه جان افتاد

تا از نفس افتاد
در شیب مقتل بود زهرا، هم زمان افتاد

سمت حرم رفتند
دلشوره در جان امام مهربان افتاد

میخواست برخیزد
از بس جراحت داشت آقا ناتوان افتاد

مشغول یا رب شد
راه عبور نیزه ای سمت دهان افتاد

شمشیر بالا رفت
یک دست عبدالله آنجا ناگهان افتاد

خیلی اذیت شد
وقتی به جانش خنجر کند سنان افتاد

شمر آمده گودال
سر که جدا شد ناگهان نبض جهان افتاد

سر دست خولی و
رخت و لباسش هم به دست این و آن افتاد

عریان بدن میشد
در عرش اعلی ناله و آه و فغان افتاد

عمامه به اخنس …
انگشتر آقا به دست ساربان افتاد

روی زمین جسمِ
مولای بی همتای ما بی سایه بان افتاد

وحید محمدی
 

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا