شعر عصر عاشورا و شام غريبان

منزل به منزل

یادم نرفته، گَشتند حائل

بین من و تو،  جمع قبائل

تو مانده بودی،  من مانده بودم

تو بینِ مقتل،  من با ارازل

تو آب گفتی او آب را ریخت

پیش لبانت تا خاک شد گِل

آنها شکستند سرنیزه‌ها را

من هم شکستم در پیش قاتل

زیر گلو را بوسیدم افسوس

این سر بریدن خورده به مشکل 

از مقتل آمد از هوش رفتم 

وقتی گرفت او  سر را مقابل

بینِ حرامی فکرِ رُبابم 

بر روی ناقه بی پرده محمل

دیدم که دزدید در کیسه سر را

می‌بُرد خولی منزل به منزل

حسن لطفی

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا