نشست، جیب خودش را تکاند و آه کشید
به کوله پشتی خود خیره ماند و آه کشید
کلافه بود، خودش را پر از جنون می دید
فقط مقابل چشمان خود ستون می دید
چگونه می شد از این مرزها عبور کند
چگونه خرج سفر را دوباره جور کند
برای دفعه چندم شمرد و دید کم است
و گفت: قسمتم امسال دوری از حرم است
نشست تا که به سختی راه فکر کند
به کوله بار پر از اشک و آه فکر کند
به بغض فاصله ای که هزار فرسنگ است
به التماسِ گذرنامه ای که دلتنگ است
به سالهای گذشته به همسفرهایش
به اینکه رنگ تعلق نداشت دنیایش…
به ازدحام لب مرز و بیقرار شدن
به زور رد شدن و خواهش سوار شدن
به مهربانی اعراب و لطف همسایه
به شوق اهل عراق و به شور مشایه
به انتظار میان صف شلوغ غذا
به خواب خوش وسط موکب امام رضا
دو خط برای خودش شعر خواند و آه کشید
دوباره جیب خودش را تکاند و آه کشید…
مجید تال