شعر شهادت حضرت زهرا (س)

واویلا

بسته‌ای چشم به رویم که مرا زار کنی؟
خانه‌ی غم‌زده را بر سرم آوار کنی؟

جان من پلک بزن..حرف بزن..زهرا جان
قدِّ یک آه فقط! جانِ حسن.. زهرا جان

رسمش این بود که پرواز کنی از بامم؟
خجلم! از تو و از حیدری‌ام..از نامم

از مدینه…ز همه…بعد تو دلسرد شدم
غیر از این خانه عزیزم، ز همه طرد شدم

بدنت آب شده…آه…تنت گلگون است
نه فقط چشم، به والله که قلبم خون است

یاد آن روز که در کوچه ز پا اُفتادی
تا به خانه به حسن دست خودت را دادی

خاطرم هست چه آمد به سرت در کوچه
ضربه می‌زد به تو و بال و پرت در کوچه

“قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می‌زد
تازه می کرد نفس را و مجدد می‌زد”

یک نفر نه که به جان تو چهل تن اُفتاد
مُردم آن لحظه که چشمان تو بر من اُفتاد

کمرم تیر کشید و جگرم آه کشید
طول درمان تو ای ماه به سه‌مّاه کشید

آخرش هم که نماندی و مرا سوزاندی
حقش این بود که پیش علی‌ات می‌ماندی

 
 آرمان صائمی
 

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا