زل میزنم فقط وسط کربلا به تو
یعنی پناه میبرم از هر بلا به تو
من آمدم عمو دگر از من خبر نگیر
از من که هیچ فاصله ای نیست تا به تو
زل میزنم فقط وسط کربلا به تو
یعنی پناه میبرم از هر بلا به تو
من آمدم عمو دگر از من خبر نگیر
از من که هیچ فاصله ای نیست تا به تو
حالا که اومدی پیشم بابایی
بزا اهل شامو با خبر کنم
چی بگم انگاری قسمت بوده که
شب یلدامو با تو سحر کنم
ز برق آتش سیلی که سوخت خرمن هوشم
نه نور مانده به چشمم نه پرده مانده به گوشم
نه صبر مانده نه تابم ، نه نان رسیده نه آبم
نه راحتی که بخوابم ، نه قوّتی که بکوشم
چِقَدَر دلم برات تنگ شده بود
الهی که من بشم فدا سرت
پدرت میگن یتیم نوازه بوده
چه عجب سری زدی به دخترت
ای سایه ی روی سرم ، با سر رسیدی…
امشب به مهمانی این دختر رسیدی
تو که به ویرانه،صفا دادی عزیزم…
از نیزه چندین دفعه افتادی عزیزم؟
حکایتی است غم لحظه لحظه افزون را
حدیث درد فراق رقیه خاتون را
کتاب روضه ورق خورد و بزم بر پا شد
دچار موج بلا ساخت بحر مضمون را
نسیم صبح بُوَد شِمّه ای ز گیسویم
نشسته حاتم طاعی به عجز در کویم
رخ سپید مرا ماه کی به خود دیده
نبین ز جور زمانه سیه شده رویم
بگو باد با اون موهات چیکار داره
خیزرون روی لبات …چیکار داره
اگه مردِ با خودت طرف بشه
حرمله با دخترات چیکار داره
از این رو دختری بابایی ام من
که دستانم فقط در دست او بود
ازاین رو دختری خوشبخت بودم
که جایم روی زانوی عمو بود
ای حجازی که سر نی ز عراق آمده ای
ماهتابی تو که بیرون ز محاق آمده ای
یا که خورشیدی و در شام فراق آمده ای
همه جفت اند در آفاق و تو طاق آمده ای
زانکه با چشم سیه زهره ی زهرای منی
عمه خیلی زحمتت دادم ببخش
مادری کردی برام تو این سه سال
همه جا برای من سپر شدی
جایِ من تو رو زدن تو هر مجال
با نگاهت دردهایم را دوا کردی حسین
خیر عالم را به این نوکر عطا کردی حسین
دست هایم را گرفتی و نجاتم داده ای
تا مرا با روضه هایت آشنا کردی حسین