زنده شده برای همه صحنه ی جمل
میدان دوباره پر شده با شور بی مثل
زنده شده برای همه صحنه ی جمل
ده ساله ی حسن پسر نجمه می رسد
با شوق آمده پی احلی من العسل
تکرار قاسم بن حسن شیر با جگر
بار آمده به دست عمو غیرتی و یل
خون حسن اگر چه به رگ هاش جاری است
عشق حسین در دل او بوده از ازل
عبداله است مثل قمر می درخشد و
می ریزد از لبش رجز ناب، چون غزل
با داد لاافارق عمی دوان دوان
درهم شکسته لشگر لبریز از جدل
انگار بی زره علی از راه می رسد
افتاده در دل همه ترس از دم اجل
با ناله های عمه امانش بریده بود
آشفته خاطر آمده از ماجرای تل
خود را کشید تا دم گودال خسته جان
می دید قتلگاه امام است این محل
از روی غفلت و حسد و کینه ریخته
شمشیر و تیر و نیزه به رویش بغل بغل
بحر بن کعب پشت سرش بود و این پسر
فهمید تیغ تشنه کمین است محتمل
با دست شد سپر که شود یاور عمو
تا زخم کمتری بخورد آه لا اقل
ای وای نعل تازه چه آورده بر سرش
جسمش به زخم ریگ بیابان شده بدل
جابر عابدی