خوردی امروز نیزه فردا نَعل
نیزه هم چاره دارد اما نعل…
شعر گودال قتلگاه
چقدر بر سر نیزه خدا خدا کردی
در آسمان که نشستی, مرا دعا کردی
به کربلا نرسیدم ؛ قضا شده بودم
در این “نمازِ محرم” مرا ادا کردی
خون ریخت , قلوه سنگ به روی سرم که خورد
زینب دوید , روی زمین پیکرم که خورد
برخاستم مقابل آنها بایستم
نگذاشت ضرب تیغ به بال و پرم که خورد
با نیزه روی زخم تو مرهم گذاشتند
جسم تو را به خاک چه در هم گذاشتند
من مانده ام چگونه ببوسم تن تو را
بس نیزه پشت نیزه و بر هم گذاشتند
خنجر کشیده اند خدا را رضا کنند
خود را به زور در دلِ گودال جا کنند
اینجا که گود بود چرا خورده ای زمین؟
جایی دگر نبود سرت را جدا کنند؟
انصاف نیست لشگر کوفه کفن شوند
اینها تو را مقابل زینب رها کنند
نه جای نیزه مانده و نه نیزه مانده است
تا زخم دیگری روی آن جسم جا کنند
وقتی به عضو عضو تو رحمی نکرده اند
میخواستی ملاحظه ی خیمه را کنند؟!
وقتی کفن برای تنت فایده نداشت
گفتند بوریا عوضش دست و پا کنند
حامد خاکی
غیر از این خاک بلاکَش , وطنی نیست تو را
جز سنان و نی و خنجر , چمنی نیست تو را
گفتم از خاتم انگشت تو را بشناسم
تو که انگشت نداری , یمنی نیست تو را
تو پس از قتل حسن , گفتی غارت زده ام
حال غارت شده ای , پیرهنی نیست تو را
استخوان های تنت مثل دلت نرم شده
جز من و مادرمان , سینه زنی نیست تو را
بسکه اسب از بدنت رد شده چون خاک شدی
تا رسیدم به تو دیدم , بدنی نیست تو را
بوریا بود بهانه , که بدن جمع شود
ورنه جز خاک بیابان , کفنی نیست تو را
سعید خرازی
رحمی قرار نیست که بر پیکرش کنن
پستیغ میکشند که زخمی ترش کنند
ازآب چون مضایقه کردند آمدند
سیراباز سراب دم خنجرش کنند
پیشپای خودش بخاک افتاد
همهرا با نگاه پس میزد
تکیهبر نیزه غریبی داشت
خستهبود و نفس نفس میزد