شعر شهادت حضرت عباس (ع)

ای بزرگ خاندان آب­ها

ای بزرگ خاندان آب­ها

آشنای مهربان آب­ها

در مقام شامخ سقائی­ات

بند می آید زبان آب­ها 

مشکت کجاست …

دست تو را دوباره به چشمان تر زنم

شاید که مرهمی شود و بر جگر زنم

پلکی که خون گرفته به سختی تکان بده

شاید نمیرم و نفسی بیشتر زنم

بیخیال مشک

ای تیر تو راقسم به جان کمانت بیخیال مشک

ای تیر حرفت چیه با من بزن بیخیال مشک

ای تیر کاری به کار مشک من نداشته باش

بگذار برسد آب به اصغر من بیخیال مشک

قرارشد بروی با شتاب برگرد

قرارشد بروی با شتاب برگرد

قرار بود که با مشک آب برگردی

شبیه رود به صحرا زدی عمو جانم

نبینم اینکه شبیه سراب برگردی

نام تو هست

نام تو هست ذکر لبهای رقیه وقت خواب

مشک تو بوده تمام آرزوهای رباب

ای برادر می کنند بعد تو غارت خیمه ها را

دخترم را می زنند و می برند گوشواره ها را

به یاد ساقی و مشک

به یاد ساقی و مشک و علم امشب پریشانم

میان کف العباس و حرم امشب پریشانم

شبیه بیت های محتشم امشب پریشانم

مرا دریاب تشنه آمدم … امشب پریشانم

به نام آب, به نام فرات نام شما

به نام آب, به نام فرات نام شما

 من آفریده شدم که کنم سلام شما

 نوشته‌اند به روی جبین ما دو نفر

 شما غلام حسین و منم غلام شما

به نام آب

به نام آب,به نام فرات نام شما

 من آفریدهشدم که کنم سلام شما

 نوشته‌اند بهروی جبین ما دو نفر

 شما غلامحسین و منم غلام شما

ولی به خاطر طفل رباب برگردی

قرارشد بروی با شتاب برگردی

قرار بود که با مشک آب برگردی

شبیه رود به صحرا زدی عمو جانم

نبینم اینکه شبیه سراب برگردی

زلف خوش بوی تو

زلف خوش بوی تو بر هم چقَدَر پیچیده

چشم و ابروی تو بر هم به نظر پیچیده

“بر سرت شانه زدی یا که عمودت زده اند”

سر تو پهن شده شانه به سر پیچیده

خدا کُنَد که

خدا کُنَد که کسی تیر اینچنین نَخورَد

بدونِ دست به یک لشگر ِ لعین نَخورَد

سه شعبه تا که رها شد نشستم و گفتم

خدا کند که به آن چشم ِ نازنین نَخورَد

دل آب را شکست

در آب دست برد و دل آب را شکست

با خنده ای ملیح که مهتاب را شکست

درخواهش لبش کفه ای آب بر گرفت

لرزید بر خود دل این خواب را شکست

دکمه بازگشت به بالا