درخیمه صدای آب آب افتاد
در سینه زینب اضطراب افتاد
یک دست میان راه آب افتاد
یک دست به عشق آفتاب افتاد
درخیمه صدای آب آب افتاد
در سینه زینب اضطراب افتاد
یک دست میان راه آب افتاد
یک دست به عشق آفتاب افتاد
حرف دل آب را کجا می زد مشک
سرتا سر کربلا صدا می زد مشک
تیری آمد به قلب عباس (ع) نشست
چون طفل رباب دست و پا می زد مشک
سعید حدادیان
چه شد که این همه تیر سوی پیکرت آمد
چه شد که مادر من جای مادرت آمد
نشد که آب بیاری حرم فدای سرت
ولی بگو چه بلایی سر سرت آمد
خوردیزمین و حیثیت لشکرم شکست
اصلیترین ستون خیام حرم شکست
فریادهای «انکسری» بی دلیل نیست
دراوج درد تکیه گه آخرم شکست
ای بسته به دست تو دل پیر و جوانها
ای آنکه فرا رفته ای از شرح و بیانها
تاعطر تو آمد غزلم بال در آورد
آزادشد از قید زمانها و مکانها
آن زمان که کار عشقم با شما مأوا گرفت
باز دم چون آه سوزانی ره بالا گرفت
تا که عکست بر کف آیینه ی قلبم نشست
مثل دجله جزرو مدی پهنه ی دریا گرفت
سقابه مشک آب برای حرم نداشت
افتادهروی خاک و به دستش علم نداشت
ازبس که تیر بر تن او بوسه داده بود
جاییبرای بوسه ز سر تا قدم نداشت
چقدرخوب که غارتگرِدلها شدهای
حیدری زاده, پسر خواندهی زهرا(س)شدهای
حضرت ماه که خورشید پناهنده به توست
کاشفُ الکَربِ ولی اله عظمیا شدهای
تیغ ازکمین دو دستِ تنم راگرفت و بُرد
تا گاهواره پَرزدنم را گرفت و بُرد
از پشت نخل هایشریعه تبر به دست
گل برگهاییاسمنم را گرفت و بُرد
یک دشت نیزهحُرمتِ سی سال منصبِ
جنگ سختی شده من محو تماشا شدهام
کنج این خیمه بسیخسته و تنها شده ام
مشک باشی و دمچشم رباب میفهمی؛
از چه رو اینهمهآشفته و شیدا شده ام
سریز نیزه زمین خورد بس که زخمی بود
سری که وا شده از هم ز ضربه های عمود
سریز نیزه زمین خورد, وای خواهر او
چگونهمی نگرد غلط خوردن سر او