شعر محرم و صفر

چرا ما ماندیم؟!

همه رفتند ولی باز چرا ما ماندیم؟!
از صفای حرم و صحن و سرا جا ماندیم

زائران کوله به دست از پی هم می‌رفتند…
به خدا مسئله از ماست؛ اگر ما ماندیم

دلتنگی

حتّی برای «مای بارد» هم دلم تنگ است!
اصلاً مگر تا خانۀ تو چند فرسنگ است؟!

حتّی برای سنج و دمّامِ میانِ راه
که با تپش‌های دل تنگم هماهنگ است…

نشست، جیب خودش را تکاند و آه کشید
به کوله پشتی خود خیره ماند و آه کشید

کلافه بود، خودش را پر از جنون می دید
فقط مقابل چشمان خود ستون می دید

جاموندها

درد و دلهامو به دست گله دادم دیدی
داد هامو وسط هروله دادم دیدی…
عمر دوری تو از دست دلم در رفته….
من جوونیمو توو این فاصله دادم…دیدی….

دارم هی فکر میکنم که چرا
دارم هی فکر میکنم چیشد
توو خیابون دارم قدم میزنم
تو نخواستی… ، اگر نه که میشد…

حسین جان

چنان غرق عزای توست روز و ماه و سال من
که از اندوه تو امروز و فردا را نمی دانم

مسیحای من ای از دم گرفتار تو بیماران
من از تو زنده ام، باقی دنیا را نمی دانم

کربلا

هنوز شبیه پرچمت
پرچمی خوشرنگ نشده
من که دلم تنگه برات
دلت برام تنگه نشده

عصر دهم

وقتی که تن حسین بی سر شده بود

دلشوره ی زینب دو برابر شده بود 

از خولی و شمر دیرتر می آمد

افتادن و گریه کار خواهر شده بود

بوسه به حنجر

او می‌دوید و من می‌دویدم

او سوی خیمه من سوی دختر

او می‌رسید و من می‌رسیدم

او دارد آتش من دست بر سر

منزل به منزل

یادم نرفته، گَشتند حائل

بین من و تو،  جمع قبائل

تو مانده بودی،  من مانده بودم

تو بینِ مقتل،  من با ارازل

داغ جگرسوز

غروب بود و تنی چاک چاک در صحرا

غروب یود و تنی روی خاک در صحرا

غروب بود و روان خون پاک در صحرا

غروب بود و شبی ترسناک در صحرا

ناحیه مقدسه

دُرِّ شکسته ای ته گنجینه ای که نیست

درهم شدی غروب، در آئینه ای که نیست

با نعل تازه رفته کجاهای کربلا

ناحیه ی مقدسه ی سینه ای که نیست

دکمه بازگشت به بالا