سر تو رسیده امشب، شده وقت میهمانی
چه عزیز میهمانی ، چه شکسته میزبانی
نفسی بیا و بنشین ، سخنی بگو و بشنو
که بدون تو چه خیری ، برسد به زندگانی ؟
سر تو رسیده امشب، شده وقت میهمانی
چه عزیز میهمانی ، چه شکسته میزبانی
نفسی بیا و بنشین ، سخنی بگو و بشنو
که بدون تو چه خیری ، برسد به زندگانی ؟
تماشات میکنم با اشک اگه پلکای من واشه
تو با سر اومدی گفتی رقیه سختشه پاشه
دیگه چیزی نمونده که بگم خوشکلترم اینطور
قشنگیِ قدَّ دختر به موهاشه به موهاشه
بابا فراق و داغ مرا انتخاب کرد
درد مرا توان که به صدها کتاب کرد
با من بگو چرا گلویت نامرتب است؟
بابا که کاکل تو بخونت خضاب کرد؟
چِقَدَر دلم برات تنگ شده بود
الهی که من بشم فدا سرت
پدرت میگن یتیم نوازه بوده
چه عجب سری زدی به دخترت
ای سایه ی روی سرم ، با سر رسیدی…
امشب به مهمانی این دختر رسیدی
تو که به ویرانه،صفا دادی عزیزم…
از نیزه چندین دفعه افتادی عزیزم؟
یا بر سرِ نی، یا به دستِ این و آنی
انگار که بابای از ما بهترانی
یا در تنورِ خانهها یا دِیر راهب
پس کِی میایی در خرابه میهمانی؟
نگاهت را به من بنداز..آری..خواهرت هستم
فقط نه خواهرت بلکه..به جای مادرت هستم
تویی شمع و منم پروانه ای که بر سرت هستم
میان خیمه ات ای یار من سرلشکرت هستم
امروز رسیدم به همان حرف که گفتی
از اسب بیافتی ولی از اصل نیافتی
من یاس اصیلم ولی از ساقه شکسته
پهلوم به افتادن از آن ناقه شکسته
حال ما حال خرابی ست که خود میدانی
نگرانیم برای تو به هر عنوانی
با زن و بچه گرفتار شدن دشوار است
با زن و بچه گرفتاری و بی سامانی
حکایتی است غم لحظه لحظه افزون را
حدیث درد فراق رقیه خاتون را
کتاب روضه ورق خورد و بزم بر پا شد
دچار موج بلا ساخت بحر مضمون را
قصه سوختن بال و پر افسانه نبود
این سکوت تو جواب من پروانه نبود
خانه بخت مرا دیدى و حرفى نزدى
حق من اى پدر این خانه ویرانه نبود
نسیم صبح بُوَد شِمّه ای ز گیسویم
نشسته حاتم طاعی به عجز در کویم
رخ سپید مرا ماه کی به خود دیده
نبین ز جور زمانه سیه شده رویم