شعر محرم و صفر

دختری از قبیله ی نور

دختری آمداز قبیله ی نور

 نذرراهش سبد سبد احساس

 صورتشمثل قاب نرگس بود

 سیرتشروح صد گلستان یاس

خروج ارباب بی کفن از وطن…

گل باغ جنان بودیم و رفتیم

پیمبر را نشان بودیم و رفتیم

مدینه ای تمام خاطراتم!

(اگر بار گران بودیم و رفتیم)

آه از یتیمی …

رفتیّ و با غم همسفر ماندم در اینراه

گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی

گفتم غریبی, نه غریبی چاره دارد

آه از یتیمی ای پدر, آه از یتیمی

یا ابوالفضل (ع)

هر دل که به عشق , پای بندش کردند

با مِهر حسین , ارجمندش کردند

بر پای علمدار , چو بر خاک افتاد

با نام ” ابوالفضل ” بلندش کردند

محمد جواد غفورزاده

 

سه ساله خاتون

ای وای از طنین دعاهای آخرت:

بابا بیا , بیا پدرم … مرد دخترت

بابا بیا , بیا که ببینی چه شد سرم

یا لااقل بیا که ببینم چه شد سرت ؟! …

به جرم اینکه یتیمم

تو روی نی و من از تو چقدر فاصله دارم

و از خودم به خدا چون نمرده ام گله دارم

به جرم اینکه یتیمم مرا به بند کشیدند

و جان به لب شدم ازبسکه زخم سلسله دارم

انیس غصه و غم

دل کباب که دیگر شرر نمی خواهد 

انیس غصه و غم چشم تر نمی خواهد

کبوتری که قفس را مزار میداند

برای زندگی اش بال و پر نمیخواهد

شام غریب

شبیهِ هرچه که عاشق,سَرَت جدا شده است

تمامِ هستیِ پهناورت جدا شده است

 

غزل چگونه بگویم ز قطعه های تنت؟!

که بیت بیت ِ تو از پیکــرت جدا شده است

روضه هایی عجیب می خواند

روضه هایی عجیب می خواند

از شب و روز کربلای حسین

با خجالت به زینبش می گفت:

پسرانم همه فدای حسین

 

وقتی که با صدای رسا گریه می کند

وقتی که با صدای رسا گریه می کند

گویا تمام کرب و بلا گریه می کند

راحت بخواب مشک تو خالی نمانده است

مادر نشسته مشک تو را گریه می کند

دون ماه قدم می زنم سحر ها را

بدون ماه قدم می زنم سحر ها را

گرفته اند از این آسمان قمرها را

چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است

رسانده است به خانم کسی خبرها را

ابر بیقرار

قرار بود که یک ابر بیقرار شود

در آسمان بوزد مدتی بخار شود

سه سال بعد بیاید سه بار پی در پی

ببارد و برود , کوه , نو نوار شود

دکمه بازگشت به بالا