حسن لطفی

ای وایِ من

هیزم رسید و آتشی از در بلند شد
ای وایِ من که ناله‌ی مادر بلند شد

مامور شد به صبر علی ، از سکوت او
سو استفاده کرد ستمگر بلند شد

مرهم آتشِ قلبم

گفتم این اشک که مرهم بشود حیف نشد
مرهم آتشِ قلبم بشود حیف نشد

مادرم گفت نگو ، سوختم از خاموشی
زینب ای کاش که مَحرم بشود….حیف نشد

وای مادرم

خواست خاموش کُنَد دور و بَرَش را که نشد
پشتِ در جمع کُنَد بال و پَرَش را که نشد

در آتش زده شد ضربدرِ ضربه‌ی پا
خواست تا دفع کُنَد ضربِ دَرَش را که نشد

یابن‌الشبیب

یابن‌الشبیب عمه‌ی ما راه دور رفت
می‌خواست قتلگاه بماند به زور رفت

آتش گرفت چادرش اما کسی ندید
پنجاه و پنج سال قدش را کسی ندید

عاقبت آمدم

عاقبت آمدم پس از عُمری
به مزارت نه  بر مزارِ خودم
آمدم های های گریه کنم
به دلِ خون و داغدارِ خودم

یادم نمیرود

آهم ، که شعله بر جگرِ غم کشیده‌ام
اشکم ، که قطره قطره به پایَت چکیده‌ام

آئینه‌ام ، که زخم ترَک خورده‌ام زِ سنگ
سروَم ، که سایبان شده قدِ خمیده‌ام

دلخون

دلخون تر از ابر و طوفان،غمگین تر از باد و باران
مانده به راهِ برادر،تنهاترین چشمِ گریان
در موجِ خون نیمه باز است،چشمی که جانی ندارد
پیراهنی غرقِ خون را،بر سینه اش می فشارد

نیزه غریبی

پیش پای خودش به خاک افتاد

همه را با نگاه پس میزد

تکیه بر نیزه غریبی داشت

خسته بود و نفس نفس میزد

به گریه‌های خواهرت

دلم برای داغِ تو مذاب شد حسین جان
که خانه‌ی دو چشم من خراب شد حسین جان

به گریه‌های خواهرت به صبح گو طلوع مکن
که قلبِ زینب از غمِ تو آب شد حسین جان

جوانمُرده

پیشِ چشمانِ همه دست به زانو اُفتاد
خواست تا پاشود ای وای که با رو اُفتاد

باید او پاشود از  خاک جگر جمع کُنَد

یک عبا پَهن کُنَد تا که پسر جمع کُنَد

پَریشانِ حسن

هم پَریشانِ حُسینم هم پَریشانِ حسن

ای بِقُربانِ حسین و  ای بِقُربانِ حسن

روزِ اول مادرم چشمانِ من را نذر کرد

این یکی آنِ حسین و آنِ یکی آنِ حسن

چه کنم

چه کنم تا لبِ تو ناله‌ی بابا نَکِشد
صبر کن صبر که اشکم به تماشا نَکِشد

نجمه دنبالِ تو از خمیه دوید اما حیف
تا زدی ناله عمو زود رسید اما حیف

دکمه بازگشت به بالا