شعر نهم محرم

علمدار

زمین می‌لرزد از سنگینی باری که من دارم
شبیه شانه‌ی از داغ، سرشاری که من دارم

خسوفِ صورتت خورشید را خاموش خواهد کرد
بتاب ای ماهِ زخمی در شبِ تاری که من دارم

علمدارم

چقدر سوخت لبت آفتاب شرمنده ست
تن تو آب شد عباس آب شرمنده ست

به هر که میرسد او جایت عذر میخواهد
سکینه گفت یل بوتراب شرمنده ست

میر و علمدار

هر جا عَلم میر و علمدار بلند است
فریاد عطش از در و دیوار بلند است

از سرو بپرسید چرا در نظر خاک
قدی که برافراشته بسیار بلند است

کفیل الزینب

از تماشای رُخ ماه تو شد مهتاب مست
از طلوع چهره ات ، هنگام مَد شد آب مست

پشت هر پلک تو یک میخانه پنهان است…اگر
چشمهایت هست در بیداری و در خواب مست

امیر علقمه

دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشت

لبی به وسعت مهریه­ های زهرا داشت

کنار علقمه در سجده گاه چشمانش

نداشت هیچ کسی را فقط خدا را داشت

عمو عباس

آبی نبود اگر که تو دریا نمی شدی

مشکی نبود اگر که تو سقّا نمی شدی

حالا که  مثل نور شدی و قمر شدی

مشک بر دوش به دریا آمد

مشک بر دوش به دریا آمد

همه گفتند که موسی آمد

‏نفس آخِر ماهی­ها بود

ناگهان بوی مسیحا آمد

پشت و پناه دخترم

ای وای سایه ی سرم از دست می­رود

پشت و پناه دخترم از دست می­رود

بی تکیه گاه می شوم و می­خورم زمین

یک کوه در برابرم از دست می­رود

با رفتنت …

رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت

هر چه توان داشتم ز پیکر من رفت

پشت و پناه یکی دو روزه ی من نه

یک جبل الرحمه از برابر من رفت

افتادی از بلندی

افتادی از بلندی و آقا سرت شکست

ته مانده های زخمی بال وپرت شکست

وقتی عمود آمد وشقّ القمر که شد

تیر کمان میان دو چشم ترت شکست

می خورد زمین

با خنده پای اهل جفا می خورد زمین

ساقی میان علقمه تا می خورد زمین

کارش تمام می شود آن کس که عاقبت

سرلشگرش کنار لوا می خورد زمین

بیخیال مشک

ای تیر تو راقسم به جان کمانت بیخیال مشک

ای تیر حرفت چیه با من بزن بیخیال مشک

ای تیر کاری به کار مشک من نداشته باش

بگذار برسد آب به اصغر من بیخیال مشک

دکمه بازگشت به بالا