شام تاریک مرا نیستبه جز تو سحری
بی تو من ماندم و اینغائله ی در به دری
کاش می آمدی و فاصلهها کم می شد
کاش می شد که بیایی ومرا هم ببری
شام تاریک مرا نیستبه جز تو سحری
بی تو من ماندم و اینغائله ی در به دری
کاش می آمدی و فاصلهها کم می شد
کاش می شد که بیایی ومرا هم ببری
شهزاده امدارای چندین منصب هستم
تنها دلیلگردش روز و شب هستم
یا اهلالعالم من حسینی مذهب هستم
این روزهارنگین کمان زینب هستم
آمدم پر بکشم بال وپرم سوخت پدر
آمدم گریه کنم چشمترم سوخت پدر
چقدر با تو شباهتدارم خوب ببین
مثل موی سر تو مویسرم سوخت پدر
یا بر سر من از سر نی سایبانبده
یا بر بلندْ نیزه مرا آشیانبده
با گیسوی رها شده در دست بادها
از نی مسیر قافله ات را نشانبده
دختری را پدری کو به دلارائی تو
روح من تازه شد از لعل مسیحائی تو
بی تو در طیِ سفر خوب نخوابیدم من
به دلم بود پدر حسرت لالائی تو
بیدار شد ز خواب و سراغ پدر گرفت
از تاب رفت و بر دل او شعله در گرفت
شرح غم و فراق و عطش را ز سر گرفت
از دیده گوهر تر و خون جگر گرفت
اینها کجا پدر ز سر تو حیا کنند؟
بابا چه کرده ای که چنین با تو تا کنند؟
هی نقشه می کشند که بلوا به پا کنند
من را به درد بی پدری مبتلا کنند
اینها تمام از پدرت زخم خورده اند
پس آمدند از دل خود عقده وا کنند
با این نفس زدن بدنم درد می کند
با هر تپش تمام تنم درد می کند
پروانه ام که بال به زنجیر بسته ام
تا انتهای سوختنم درد می کند