شعر شهادت بنت الحسین

یا رقیه(س)

دلهایمان سرسبزِ بارانِ رقیه است
سرهایمان سرگرم طوفان رقیه است
چه خوب شد که پای این سفره نشستیم
آقا شدیم از برکت نان رقیه است

به یادم مونده

به یادم مونده روزایی، که توو آغوش تو بودم
به رویِ زانوی عمّه، یا رویِ دوش ِ تو بودم

موهام و شونه میکردی، بهم میگفتی دردونه م
نبینم توو خودت باشی، چراغ کوچیکِ خونه م

دخترت گریان

همه شادند دخترت گریان
همه خوابند دخترت بیدار
خیلی امروز مردم این شهر
دادنم با نگاهشان آزار

از یتیمی خسته ام

من که بعد از تو به کوه دردها برخورده ام!
از یتیمی خسته ام ،از زندگی سرخورده ام!

دخترت وقت وداعت از عطش بیهوش بود
زهر دوری تو را با دیده تر خورده ام

با سر افتادم زمین

با سر افتادم زمین!
آنقدر رم کرد ناقه آخر افتادم زمین

دستهایم بسته بود
سعی کردم تا نیفتم بدتر افتادم زمین!

یه باغچه گُل

یه باغچه گُل با ساقه ی شکسته
خرابه و مخدرات خسته
بعد تو ما یه روز خوش ندیدیم
قسم به هر نافله ی نشسته

جای سلسله

سلام کرد و نشان داد جای سلسله را
چه بی مقدمه آغاز می کند گله را

نه از سنان و نه از شمر گفت نه خولی
بهانه کرد فقط طعنه های حرمله را

ابتا یا حسین(ع)

وقتی که آمدی به برم نو ر دیده ام
گفتم که بازهم نکند خواب دیده ام

بابا منم شکوفه سیب سه ساله ات
حالا ببین چه سرخ و سیاه و رسیده ام

دختر زهرایم

بیقراری هایت از چشمان تارم دور نیست
چشم های اهل معنا در حقیقت کور نیست

سعی در کتمان اسرار جراحاتت مکن
حنجرت را هم بپوشانی لبت مستور نیست

شیشه‌ی عمر من

ترک خوردی ای شیشه‌ی عمر من !
ای آیینه‌ی قدّیِ مادرم !
اگر چه کمی تاره اما بشین
خودت رو ببین توی چشم ترم

با با کجا بودی

ویرانه ام پُر می شود از عطر گیسویت
با با کجا بودی…چرا خاکی شده مویت

پیدا نکردم جای سالم در سرت بابا
تا بوسه ای برچینم از مابِین ابرویت

میهمان شب تارم

میهمان شب تارم شده‌ای ای پدرم
مه نورانی من از قدمت مفتخرم

خشک شد چشم امیدم که بیایی ز سفر
چند روزیست که اینگونه پدر منتظرم

دکمه بازگشت به بالا