خیمه نمیمانم که این رَسمِ وفا نیست
با من نگو گودال، جایِ بچهها نیست
اینکه چگونه آمدم فرقی ندارد
در عشق جایِ گفتنِ چون و چرا نیست
خیمه نمیمانم که این رَسمِ وفا نیست
با من نگو گودال، جایِ بچهها نیست
اینکه چگونه آمدم فرقی ندارد
در عشق جایِ گفتنِ چون و چرا نیست
کعبه دور حسین میگردید
دشنهی کوفه، یاس را میچید
سنگهای تراش خوردهی شان
سر و روی عموی من بوسید
گریه هایم دسته جمعی هست ، تنها بیشتر
ناله ی روزم مکافات است ، شبها بیشتر
گاه دادی میزنم گاهی مدارا میکنم
گاه فریادم زیاد و گاه نجوا بیشتر
میدان دوباره پر شده با شور بی مثل
زنده شده برای همه صحنه ی جمل
ده ساله ی حسن پسر نجمه می رسد
با شوق آمده پی احلی من العسل
دست از جان که بشویی تنِ تو جان گردد
سمت آتش بدوی شعله گلستان گردد
قیدِ هر چیز زنی قید خدا میگردی
بدوی سمت حرم صید خدا میگردی
زل میزنم فقط وسط کربلا به تو
یعنی پناه میبرم از هر بلا به تو
من آمدم عمو دگر از من خبر نگیر
از من که هیچ فاصله ای نیست تا به تو
رسید روضه ی پنجم،علم به نام حسن
عزا به نام حسین و کرم به نام حسن
حسن،حسن،بنویسم..قلم به نام حسن
زده ست جان مرا مادرم به نام حسن
می وزد باد گرم در صحرا
همه ی دشت گرم و سوزان است
یک پسر بچه از تبار حسن
چشم بر راه اذن میدان است
دوید و دید عدو داشت نیزه جا میکرد
عموی خسته تن خویش را صدا میکرد
توان نداشت عمو با اشاره گفت نیا
ولی به “عهد” پدر داشت او وفا میکرد
آمدم تا عشق خود عنوان کنم در محضرت
تا که نامم حک شود مولای من در دفترت
تو امیر عشقی و عباس تو مرد ادب
شاه عشق من تویی پیر ادب آب آورت
عمه تا دیر نشده بذار برم
مثل تو دلواپسم خیلی براش
انگاری دیگه نفس نمی کشه
حرمله ببین چیکار کرده باهاش !!!
هفت پشتم به سر سفرهی آلِ حسن است
که جهان ریزهخور جاه و جلال حسن است
ما که یک عمر فقط نان حلالش خوردیم
خون ما پس همهی عمر حلال حسن است