گمان کنم دل لشکر به رحم مىآید
گمان کنم برود با جواب برگردد
به همره تو به همراه آب برگردد
گمان کنم دل لشکر به رحم مىآید
خدا کند ورق این کتاب برگردد
فقط دو جرعه براى گلوى تو کافیست
که رنگ بر رخت ای آفتاب برگردد
به روى دست پدر، آب هم اگر نخوری
به چشمهای تو شاید که خواب برگردد
نشانه رفته کمان، گودى گلوى تو را
خدا کند که از این انتخاب برگردد
برای تو نگرانیم؛ این سر کوچک
اگرکه تیر بگیرد شتاب، برگردد
گرفت خون تو را سمت آسمان پاشید
نخواست بر سر مردم، عذاب برگردد
قرار بود پدر روسپید باز آید
نه با محاسن از خون خضاب برگردد
میان معرکه هی مینشست و پامیشد
رمق نداشت که پا در رکاب برگردد
تمام حادثه را اهل خیمه میفهمند
به پشت خیمه که با اضطراب برگردد
نخوردى آب و پدر از خجالت، آب شده
چگونه با دل از غم کباب برگردد
امان ز لحظهی تلخى که آب نوشدو شیر
میان سینهی خشک رباب برگردد
محمد جواد پرچمی