کوفه امشب چه ساکت و سرد است
کوفه امشب چقدر پُر درد است
کوفه امشب نمیرود در خواب
کوفه گرچه عجیب نامرد است
شعر شهادت
باز داغِ سیـــــنه بی اندازه شد
بارِ دیگر کُـهنه زخمی تازه شد
شب رسید و بامِ کوفه تار شد
باز دردی آشـــــنا تکرار شد
بی هوا درب خانه ات وا شد
عده ای نانجیب آمده اند
بین سجده, بدون عمامه
پیِ تو ای غریب آمده اند
هر شب که آه تا به سحر گاه می کشم
با اشک شعله بر جگرِ ماه می کشم
تا باز هم به شِکوه نگویند بس کنم
آهسته گریه می کنم و آه می کشم
دائما از بعد پیغمبر اذیت می شوم
خیلی از تنهایی حیدر اذیت می شوم
تا که می بینم کسی جای علی این روزها
بین مردم می رود منبر اذیت می شوم
خسته ای از جفای شهر ولی
بهر رفتن چنین شتاب نکن
بی تو ماندن تصورش سخت است
خانه را بر سرم خراب نکن
کم کم فضای خانه نفس گیر میشود
کم کم زمان , برای علی دیر میشود
بیچاره مجتبی , چه عذابی کشیده است
دارد ز داغ بی کسی ات پیر میشود
بانو بگو که حالت خوب است و بهتری
من آب میشوم که تو در بین بستری
حیدر حریف غصه و غم ها نمیشود
این زندگی بدون تو معنا نمیشود
اصلا نفوذ خطبهی من بیاثر شده است…
…یا اینکه گوش مردم این شهر کر شده است؟
دیگر نمانده قدرت در جبهه ماندنم
بابا ببین که دختر تو خونجگر شده است
قرار بود که مثل حسن پسر باشی
عصای دست من و پیری پدر باشی
تو دیدی و حسنم دید رنج مادر را
خدا کند ز برادر صبورتر باشی
یک بار دگر حرم حرم خواهد شد
مانند قدیم محترم خواهد شد
تا صحن تو گر پای جسارت برسد
با تیغ یدالله قلم خواهد شد
من به پاهای خویش شک دارم
ارتفاعم چقدر پست شده ست
سایهامرا بگو ! که می لرزد
مثل دیوانهای که مست شده ست