محمد حسن بیات لو

یا ابالفضل العباس(ع)

فرات از عطشت فصل خشکسالی بود
تویی که آینه‌ی جان تو زلالی بود

چه شد فرات نشد زائر لب خشکت؟
نگاه ملتهبش سال ها سوالی بود

عطش کودک تو آبم کرد

عطش کودک تو آبم کرد
لب خشک علی کبابم کرد

مشک پاره ؛ نگاه اهل حرم
به خدا از خجالت آبم کرد

گرفته بر سر دامن سر جوانش را

گرفته بر سر دامن سر جوانش را
و داده است ز کف طاقت و توانش را

برای این‌ که پدر را پسر صدا بزند
پدر گرفت دمی خون در دهانش را

زیباترین بهانه برای سرودنی

زیباترین بهانه برای سرودنی
تنها دلیل خلقت بود و نبودنی

گرم است با حضور تو بازار شعر من
زیرا فقط تویی تو هوادار شعر من

پسر حضرت ارباب

جان تازه به تن خسته و بی تاب تویی
ما همه خاک ترین و گوهر ناب تویی
چهره ات داد گواهی خود مهتاب تویی
نو رسیده ؛ پسر حضرت ارباب تویی

یا رسول الله(ص)

آقا اگر به بزم تو مهمان نمی‌شدیم
اینگونه عاشقانه غزلخوان نمی‌شدیم

حتی اگر محبت بی حد تو نبود
سوگند برخودت که مسلمان نمی‌شدیم

یا باب الحوائج

افتاده است روی زمین درد میکشد
پایش شکسته زیر فشار شکنجه ها
با تازیانه روزه ی خود باز می کند
مردی که مانده بین حصار شکنجه ها

در احتجاب ترین نور جاودان

قسم به ماه به خورشید آسمانی تو
در احتجاب ترین نور جاودانی تو

کدام واژه به توصیف تو سزاوار است
فراتر از سخنی ؛ اوج هر بیانی تو

آه

قسم به ساحت ذکر شریف”هو” بابا
به روی من شده این اشک آبرو بابا

“عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد”
چه خوب شد که شدم با تو روبرو بابا

اَللّهُمَ رَبَّ شَهرِ رَمضان

همین که صوت مناجات در فضا پیچید
نسیم بخشش و رحمت به هر سرا پیچید

برای بال زدن راه آسمان باز است
دوباره عطر خوشی در دل هوا پیچید

انتظار یار

به چشم روشنی شام تار منتظرم
به صبح – آن قسم آشکار- منتظرم

بیا که عید بیاید به خانه‌ی دل ما
حضور سبز تو را ای بهار منتظرم

مدینه بود و….

مدینه بود و ستم بود و ظلم و آزارش
مدینه بود و غم و غصه های بسیارش

مدینه بود و بلا بود و درد بود و عزا
مدینه بود و سکوت و غروب غمبارش

دکمه بازگشت به بالا