شعر شهادت حضرت علی اكبر (ع)
گرفته بر سر دامن سر جوانش را
گرفته بر سر دامن سر جوانش را
و داده است ز کف طاقت و توانش را
برای این که پدر را پسر صدا بزند
پدر گرفت دمی خون در دهانش را
صدای خنده شان تا رسید نفرین کرد
ز آه سینهی خود جمع دشمنانش را
خلیل وعده نمود و پس از هزاران سال
حسین آمد و پس داد امتحانش را
دوباره حرف علی کوچه باز شد اینبار
کشاند تا وسط دشت عمه جانش را
مردّد است که تا خیمهها که را ببرد
تن جوانش را … یا قد کمانش را ؟
موساعتی پس ازاین روی نیزه خواهدگفت
موذن حرم کربلا اذانش را
محمد حسن بیات لو