پلک های نیمه بازش آیه های درد بود
آخرین ساعات عمر حیدر شبگرد بود
چادر خاکی زهرا بالش زیر سرش
عکس دربی سوخته در قاب چشمان ترش
پلک های نیمه بازش آیه های درد بود
آخرین ساعات عمر حیدر شبگرد بود
چادر خاکی زهرا بالش زیر سرش
عکس دربی سوخته در قاب چشمان ترش
خدا بهطالع تان مُهر پادشاهی زد
به سینه ی احدی دست ردنخواهی زد
درآسمان سخاوت یگانه خورشیدی
تمامزندگی ات را سه بار بخشیدی
گذرم بر در میخانه ی مهتاب افتاد
در سرم عطر خوش سیب و می نابافتاد
تا که دیدم همگان ذکر حسن میگویند
باز هم مثل همیشه دهنم آب افتاد
وحید قاسمی
جماعتی که به سر نیزه ها نظردارند
نشسته اند زمین, تا که سنگبردارند
یهودیان ز سر بام های خانه ی خویش
چه نقشه های پلیدی درون سر دارند
دستخودم نبود اگر عاشقت شدم
باورنمی کنم!نه مگر عاشقت شدم!؟
سینیبه دست رد شدم از نو نهالی ام
درهیئت محل به نظر عاشقت شدم
شناختچشم تر عمه این حوالی را
شناختتک تک این قوم لا ابالی را
چقدرخون جگر خورد مرتضی شبها
زیادشان ببرد سفره های خالی را
میسوزماز شرار نفس های آخرت
از لحن جانگداز وصایایآخرت
دستم به دست بی رمقت میشوددخیل
در پیش دیدگان گهربارجبرئیل
میسوزم از شرار نفس های آخرت
از لحن جانگداز وصایای آخرت
دستم به دست بی رمقت میشود دخیل
در پیش دیدگان گهربارجبرئیل
از دین به جایحلم, تفاخر گرفته ام
اوصافی از قبیلتحجّر گرفته ام
در منجلاب کبرو حسد گیر کرده ام
حس می کنم کهبوی تنفّر گرفته ام
بچهگی کرده ام , پشیمانم
منندانسته شیطنت کردم
بغلمکن دوباره مثل قدیم
رونگردان زمن , غلط کردم (1)
سوره ی مستور روی نیزه ها می بینمت
آیه ی والطور روی نیزه ها می بینمت
منبرو رحلت چه شد؟ای زاده ی ختمرسل
قاری مشهور!روی نیزه ها می بینمت
پریوشیکه غزل خوان مهربانی هاست
سهساله دخترک خانواده ی زهراست
شبولادت او روز مرگ نومیدی
شروعلحظه ی تحویل سال خورشیدی