حال ما حال خرابی ست که خود میدانی
حال ما حال خرابی ست که خود میدانی
نگرانیم برای تو به هر عنوانی
با زن و بچه گرفتار شدن دشوار است
با زن و بچه گرفتاری و بی سامانی
گفته بودی به همه منتظر ما هستند …
داده بودی به رقیه خبر از مهمانی
چشم بر هم زدنی ، بر سر نیزه زدنت
ای سر از اول بازار تو سرگردانی
شام را خاطره ی طشت پریشان کرده
کربلا را دو سه تصویر تو در عریانی
دختران روی پدر از همه حساس ترند
از چه رو در بغل شمر و سنان میمانی
تو که بی روسری از قبل مرا دیدی که
سر برهنه ام اگر امروز چرا حیرانی ؟
دامن من چه ندارد که ز ما دل کندی ؟
دامن شمر چه دارد که به آن دامانی ؟
من که افتادم ام از دوش عمو آواره ام
من رسیدم ز پر قو به همین ویرانی
جای بازوی تو سنگ است به زیر سر من
سخت شد زندگی ام چند شب پایانی
من ز بی سایه گی ام سوختم و تو ز تنور
چقدر سوخته ای ، ای پدر نورانی
ما عزیزیم ، شریفیم ، بزرگیم چرا
غل و زنجیر تن ماست چُنان زندانی ؟
شب به شب خواب ندارم که تو هم بی خوابی
هر شب از شاخه تو را دیده ام آویزانی
پدر و دختری ما چقدر مثل هم است
من که ابروم شکسته ست و تو هم پیشانی
علیرضا وفایی خیال