شعر شهادت حضرت رقيه (س)
سلام ای حضرتِ بابا
سلام ای حضرتِ بابا، سلامی دخترانه
منم آن غنچهی پژمرده، آن پرپرْ جوانه
دلم میخواست بابای رشیدم را ببینم
تو را من پس گرفتم با هزار و صد بهانه
پدرجان، خوب بشنو، من برایت حرف دارم
از این رنجِ مصیبتهای تلخِ جاوِدانه
مگر ناموسِ اهلِ بیتِ پیغمبر نبودیم؟!
چرا پس میزدند اینها، زنان را وحشیانه؟!
تمامِ راه تا شامِ بلا توهین شنیدم
اسیری بود و سیلی بود و ضرب تازیانه
پدر، گفتی که زهرا، مادرت هم شد خمیده
ببین حالا پدر از مادرت دارم نشانه
پدر، والله بزمِ کُفر در شأنم نبوده
امان از مرد شامی و امان از این زمانه
بگو مویت چرا مانند من آتش گرفته؟
مگر کنج تنوری داغ ماندی تو شبانه؟!
چرا زخم گلویت نامرتّب هست بابا؟
پدر، قربانیات کردند اما ناشیانه
مرا با خود ببر بابا، به هرجایی که خواهی
دلم پرواز میخواهد به عرشِ بیکرانه
عرشیا رزاق